
از لبهی پرتگاهِ بالکن به پایین خیره شد؛ به خلئی که قرار بود پایانِ او باشد. هیچکس متوجهِ سقوطِ آرامِ روحش نبود. زندگی در آن پایین، مثل یک نمایشِ بیرحم و تکراری جریان داشت: یکی با گامهایی بیخیال وارد خانهای میشد و دیگری از آستانهی دری دیگر بیرون میخزید. عدهای در میانِ خندههای پوک و گفتگوهای بیهوده، در تلهی خوشبختیِ کاذب گرفتار بودند. اما او... او در میانهی این هیاهو، غرق در سکوتی مطلق بود. چرا خندهها از لبهایش گریخته بود؟ چرا تنهایی، مثل سایهای سیاه، تمامِ وجودش را بلعیده بود؟ و حالا...
صدای جیغش، پیش از آنکه به اوج برسد، با برخوردِ وحشیانهی بدنش به زمینِ سنگی و سرد، در گلو خفه شد. خون، سیاه و غلیظ، از میانِ شکافهای فرو رفته در جمجمهاش، چون رگههایی از نفرین بر روی سنگفرش پخش میشد. همسایهها، با چشمانی وحشتزده اما کنجکاو، گردِ جسدِ بیجان جمع شدند؛ یکی در لرز، یکی با تهوعی خفقانآور، و دیگری با کلامی سرد، آنچه را که دیده بود برای دیگران بازگو میکرد. هیچکس نمیپرسید که این خون، حاصلِ چه ویرانیِ درونی بود.
در میانِ آن جمعِ پر از ترس، مردی ایستاده بود؛ مبهوت، بیصدا و خیره، که گویی در چشمانِ بسته و موهای آشفتهی زن، خودِ مرگ را میجست. دختربچهای با گامهایی لرزان به او نزدیک شد: «عمو... شما اون خانمو میشناختید؟»
انگار این سؤال، تنها چیزی بود که سدِ شکسته شدهی روحِ مرد را میخواست. بغضش با انفجاری از درد ترکید و سیلِ اشک، دیدگانش را تیره کرد. او به سوی پیکرِ بیجان دوید و در حالی که میانِ هقهق و خون میجنگید، با فریادی که از تهِ چاهِ قلبش برمیآمد، غرید: «پاشو! من برگشتم... فقط یه بار دیگه پاشو!»
اما در این جهانِ بیرحم، گاهی برای بازگشت، همیشه خیلی دیر شده است.