هرچه بیشتر به سایت استاد نگاه میکنم، دیوانهتر میشوم. هر چه میخوانم مجنونتر از قبل میشوم. فکر میکنم خوب باشد. اما شاید نباشد و این خوب نیست.
کاش ذهنم سر وسامان یافتهتر بود. کاش دستم در نوشتن تندتر بود. کاش انگشتانم قویتر بود تا دائم بازنگردم برای ویرایشِ کمحوصله و کم بیاورم. کاش سرسختتر بودم. کاش دختربچگیهایم را روی نوشتن و نویسندگی و خواندن و یادگیری خرج نمیکردم. کاش کمی خسیستر بودم. کاش مثل رانندگی و تراکم گرفتن، بیمحابا مینوشتم و میخواندم. کاش پا به پای کتاب میخوابیدم نه مبل و تلویزیون. کاش مثل شاهین که به راحتی پرواز میکند و خلق، مینوشتم و پی میبردم به عمق اثر. میخواندم و مینوشتم. مینوشتم و مییافتم. یافتم یافتم گویان جیغ میزدم و میرقصیدم. کاش آدم حسابیتر بودم. کاش با کلاستر بودم، فرهیختهتر، داناتر، پرتر. و هزاران کاشکاش دیگر که جز با ممارست و خرکاری نمیشود که نمیشود و من علامهام به دانستن و نکردن.
باید کرد. تمرین، فکر، مطالعه، گفتگو، اندیشه، بررسی، تامل، سبک سنگین، دقت، نگاه، ملاقات، زندگی، ... حتی کتابها را.
باید خورد. باید نگریست.
باید قورتشان داد، تا قورتمان ندهند. شاید. سخت است.
زندگی در این سطح خواسته، سخت است. یا شاید من خستهام. بعد از خستگی، سرسختانهتر میکنم، تلاش و باقی لیست را.