
پدربزرگ با پیراهنی کهنه و کلاهِ بافتنی، مترسکی را میان باغ کاشت؛ رو به درختان گیلاس.
سالِ اول، پرندهها از او میترسیدند.
سالِ دوم، روی شانههایش مینشستند.
سالِ سوم، لابهلای بازوانش لانه ساختند.
تابستان از راه رسید. درختان گیلاس، میوههایشان را به پرندهها بخشیده بودند.
برگها ریختند و پاییز آرام از لای شاخهها به باغ رسید.
آن روز، پدربزرگ کنار مترسک ایستاد.
دستی به کلاهش کشید و گفت: «پیر شدی، رفیق...»
همان لحظه گنجشکی روی شانهی مترسک نشست.
پدربزرگ کلاهش را کمی پایین کشید. برگشت و آرام از میان درختان رفت.
گنجشک روی شانهی مترسک ماند.