
مثل همهٔ جمعهها، یک ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم.
انگار جمعهها با آدم مهربانترند؛ اجازه میدهند بیشتر در سکونِ تخت حل شوی.
بعد از صبحانهای کوتاه، رفتم سراغ دو کتاب:
«یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و «خردم کن».
هر دو را دوباره ورق زدم؛ نه از سر وظیفه، از سرِ نیاز.
میخواستم در بازنویسی جستارم، صدای بیژن نجدی و طاهره مافی همزمان در ذهنم باشد.
دو ساعتی گذشت.
کتابها را بستم و به آشپزخانه رفتم.
آشپزخانه جای محبوب من نیست.
هیچوقت نبوده.
اما جمعهها قرار نیست همهچیز محبوب باشد.
با این حال، ناهار باید پخته میشد.
ماکارونی را انتخاب کردم؛ شاید چون پختنش ریتمی آشنا دارد.
پیاز را خرد کردم و در تابه ریختم.
روغن آرام شروع کرد به داغ شدن.
پشت به گاز، با خواهرم تلفنی حرف میزدم. چند دقیقهای بیشتر نبود.
اما همان چند دقیقه کافی بود.
بوی سوختگی، بیصدا خودش را در خانه پخش کرد.
برگشتم.
پیازها ته گرفته بودند؛ نه قهوهای، که سیاه.
تابه را کنار گذاشتم.
رفتم سراغ فریزر؛ همیشه یک پیاز داغ زاپاس هست.
برای همین روزها. برای لحظههایی که زندگی از ریتمش خارج میشود.
ماکارونی نجات پیدا کرد. نه عالی، اما قابل خوردن.
بعد از ناهار، برگشتم به جستارم.
سطرها را جابهجا میکردم؛ کلمهها را.
انگار دارم خانهای را مرتب میکنم که کمی بههم ریخته است.
ناگهان مچبندم لرزید: یادآوری وبینار کلاس استاد کلانتری.
وارد شدم، سریع.
وقتی دیر میرسی، همیشه این احتمال هست که جایی نمانده باشد.
اما من ریسک نمیکنم.
این کلاس برایم مثل لنگر است؛ در میان روزهای شل و وارفته.
کلاس همیشه زنده است.
استاد از «گزارشهای نیک» میگوید…
و من پشت صفحه لبخند میزنم.
یادم میافتد این نوشتهها شاید برای دیگران هم «نیک» باشند؛
نه چون بینقصاند،
چون واقعیاند.
کلاس تمام میشود.
برمیگردم به آشپزخانه.
تابه هنوز همانجاست.
میبرمش سمت سینک. آب گرم را باز میکنم.
صدای برخورد آب با سطح سوخته، مثل یک خاطرهٔ سنگین در فضا میپیچد.
و آن لحظه فکر میکنم:
بعضی چیزها پاک نمیشوند.
فقط کنارشان میگذاری...
برای بعد.