ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

به یاد مادرم

به یاد مادرم
به یاد مادرم

دیروز شعر «به یاد مادرم» از سلویا پلات را خواندم. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که بی‌اختیار قلم برداشتم و این شعر را برای مادر خودم نوشتم. نه ترجمه است، نه اقتباس. فقط یک زن دیگر که دلش برای مادرش تنگ شده است.

به یاد مادرم

مادرم

روی پلهٔ آخرِ خانه نشسته است؛

نه آن خانه‌ای که آخرین‌بار دیدمش،

بلکه آن یکی که هر شب

در خواب‌هایم از نو ساخته می‌شود.

چین دامنش

سال‌هاست در باد گم شده،

اما دست‌هایش هنوز

روی زانوهایش مانده‌اند؛

آرام و خسته،

مثل عصرهای تابستان.

هر بار که از کوچهٔ کودکی‌ام می‌گذرم

منتظرم صدایم کند؛

نه با نامی که دیگران می‌شناسند،

با همان اسم کوچکی

که فقط او بلد بود.

به گورستان که می‌رسم،

برگ‌های درختِ کنار مزار

بی‌صدا روی شانه‌ام می‌نشینند.

زمین مرا می‌شناسد؛

درخت‌ها مرا می‌شناسند؛

و سنگ‌ها

چیزی از اندوه ما را

در خود نگه داشته‌اند.

کنارش می‌نشینم

و علف‌های هرز را از خاک جدا می‌کنم؛

با همان حوصله‌ای

که او موهای گره‌خوردهٔ کودکی‌ام را شانه می‌زد.

مردگان دور و برم خوابیده‌اند؛

پدربزرگ، مادربزرگ،

و نام‌هایی که آرام‌آرام

از حافظهٔ خانه پاک شده‌اند.

همه نزدیک هم‌اند،

انگار هنوز

دور یک سفره نشسته‌اند.

برمی‌خیزم،

خاک را از دست‌هایم می‌تکانم.

باد از میان شاخه‌ها می‌گذرد؛

بی‌اختیار

شانه‌هایم صاف می‌شود.

و

او هنوز در باد

کنارم راه می‌رود.

برای سلویا پلات، که مادرش را به شعر آورد و من را به یادِ مادر خودم. 🖤

شعر سپیددلتنگیخاطره
۱
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید