
گاهی با خود فکر میکنم؛
اگر میتوانستم رنگی بر این دنیا و آدمهایش بزنم،
شاید خاکستری را انتخاب میکردم.
میدانی چرا؟
خاکستری همان رنگهاییست که حس و روحشان را از دست دادهاند؛
مثل آدمهایی که روزهای آفتابیشان را
بیهیچ دلیلی
به شبهای مهتابی و خاموش میبخشند.
دنیایی پر از رنگ دارند،
اما چشمشان نمیبیند،
روحشان نمیفهمد.
نه اینکه بخواهم تلخ حرف بزنم
یا جهان را تیره و تار ببینم؛
اما گاهی آدمها رنجی را به دوش میکشند
که دیگر روحی نمیماند
تا رنگها را لمس کند.
کاش میشد زندگی را
مثل یک دفتر نقاشی
با خط و قلبِ خود رنگ زد.
اما گاهی، درست در میانهٔ روشنترین لحظهها،
رنگی سیاه
مثل پرِ کلاغی خیسخورده
ناگهان بر صفحه میچکد.
و تو هیچ راهی برای نجات رنگهای روشنِ زندگیت نداری.
رنگها ناگزیر با هم قاطی میشوند،
و در نهایت
خاکستری به تو برمیگردد؛
در حالی که تو
مسبب آن نبودی.
از اینجا به بعد،
نه دنیا بیرنگ است،
نه تو بیروح؛
فقط
آنقدر خاکستری شدهای
که دیگر حتی دردِ بیحسیات را هم
حس نمیکنی.
نقشنامه ۱۸۲۲