اولین نوشتهام در ویرگول را با حسی شروع میکنم که خیلیها تجربهاش کردهاند؛
از دست دادنهایی که مرگ نیستند،
اما چیزی درون آدم را خاموش میکنند.

تا به حال کسی را از دست دادهای؟
نه از آن از دست دادنها که پای خاک در میان باشد،
از جنسِ رفتن.
گاهی از دست دادن،
لبخند کسیست،
دستانش،
احساسش.
کسی که حضورش
تو را از دنیا جدا میکرد،
و لمسش حالوهوایی به تو میبخشید
که پیش از آن نمیشناختی.
کسی که اگر لبخند میزد،
نفست
بیاختیار
حبس میشد.
و وقتی از دست میرود —
نه میمیرد،
فقط میرود _
انگار رودی خشک میشود.
انگار پرندهای زیبا
که هر روز روی شاخهٔ درخت خانهات مینشست،
دیگر برنگردد.
و تو
هر روز
پرده را کنار میزنی،
به امید دیدنش.
اما بعضی پرندهها
برای همیشه میروند.
هرقدر پشت آن پنجره بنشینی،
هرقدر صبر کنی،
دعا کنی،
تحمل کنی —
چیزی برنمیگردد.
شور و شوقت
همراه همان پرنده پرواز کرده است.
و حالا
در این جهان راه میروی
با لبخندی که کامل نیست،
با نگاهی که چیزی در آن کم شده است.
بیآنکه کسی بداند
جایی در قلبت
هنوز
نامِ کسی را نگه داشتهای
که دیگر
در زندگیات نیست.
بعضی رفتنها آدم را تنها نمیکند؛
نیمهاش میکند.
نقش نامه۱۸۲۲
:::