
قلمم هر وقت میخواهد از زندگی بنویسد، خشک میشود.
خشکیای نه از جنسِ بیجوهری؛
از جنسی که انگار خودِ زندگی جوهری برای نوشتن نمیگذارد.
زندگی…
بر خلاف نامش،
گاهی اصلاً «کار» نمیکند؛
مثل ساعتی که بیخبر از چشمها، از حرکت میافتد.
وقتی بفهمی ایستاده بوده،
شاید ساعتها گذشته باشد.
گاهی زندگی، مردگیِ محض است.
و تو—بیخبر و بیحرکت—
مثل همان ساعتِ خوابیده،
در جهان میمانی و تکان نمیخوری.
هیچ توانی برای ادامه دادن در تو نیست.
اما بعد…
ناگهان خندهٔ کودکی،
لبخندِ پیرمردی،
مهربانیِ مادری،
دلسوزیِ پدری—
چیزی کوچک و انسانی—
ناگهان زندگی را دوباره روشن میکند.
باز هم پای احساس در میان است.
همیشه احساس است که چرخ زندگی را میچرخاند.
و تو مات میمانی
که چطور با این همه
خشکی،
مردگی،
سختی—
باز هم گول احساسات را خوردی.
مینشینی و با خودت زمزمه میکنی:
بازیِ احساسات را خوردن شکست نیست—زندگیست.
نقش نامه۱۸۸