
سوگوارِ عزیزت که میشوی، تازه میفهمی بعضی سوگها سالها پیش آغاز شدهاند؛
در خانهای که صدا بود، اما حضور نبود.
اندوهِ بعضی آدمها برای کسی نیست که رفته است؛
برای نسبتیست که هرگز قد نکشید،
برای رابطهای که سایه داشت، اما پناه نداشت.
کسی میتواند تمامِ عمر کنارِ نامِ یک نفر زندگی کند،
بیآنکه حتی یکبار گرمای آن نام را لمس کرده باشد.
میشود دانستن را تکرار کرد
و همزمان،
در عمیقترین لایههای جهان،
نداشتن را زیست.
اینگونه سوگ،
سوگِ یک پیکرِ خاموش نیست؛
سوگِ امکانیست که هرگز به فعلیت نرسید.
سوگِ دستیست که هیچگاه،
وقتِ تاریکی،
بر شانهای ننشست.
سالها میتوان با نوعی کمبود زندگی کرد،
بیآنکه آن را عزاداری نامید؛
کمبودی که آنقدر قدیمیست
که شبیه عضوی از بدن میشود.
نه زخمی تازه،
بلکه استخوانی که از آغاز، کج جوش خورده است.
اما مرگ،
بیرحمتر از آن است که اجازهٔ توهم بدهد.
پتکیست که بر دیوارِ خیال فرود میآید
و میگوید:
دیگر هیچ فرصتی در کار نیست؛
نه فرصتی برای نزدیک شدن،
نه برای جبران،
نه حتی برای یک «شاید» کوچک.
و درست همانجا،
چیزی فرو میریزد
که از خودِ انسان هم قدیمیتر بوده است:
امید.
امیدی خاموش و سمج
که سالها در تاریکی نفس میکشید
و نجوا میکرد:
شاید روزی،
محبتی از جایی که تهی بود،
بالاخره جاری شود.
مرگ،
آن نجوا را خاموش میکند
و انسان میماند
با حقیقتی سرد و بیپاسخ:
اینکه بعضی فقدانها
از نبودن آغاز نمیشوند؛
از هرگز نداشتن آغاز میشوند.
و این،
سنگینتر از هر خداحافظیست.
چرا که
نهتنها کسی را از دست دادهای،
بلکه آخرین امکانِ دوستداشتهشدن را نیز
به خاک سپردهای.
و این،
سوگِ بینسبت است؛
عزای پیوندی
که هرگز به دنیا نیامد.
—
نقشنامه ۱۸۲۲