
هر زمان دلت راه به جایی نبرد، یه فنجون چای مهمون من باش. یه سماور قدیمی کنج یه اتاق کاهگلی که همیشه چای تازه اش به راهه. گوشه تا خورده کتاب و قندای تازه توی قندون نشون از هم صحبتی های فراوون داره. به غیر از چای یه جفت گوش شنوا برای شنیدن و لب خندون واسه صدا کردن اسمت به وقت دلتنگی دارم. خاطرت جمع، ما آدما هرچقدر هم غرق دنیای بزرگسالی باشیم، می تونیم به اندازه یک چای به داد هم برسیم. اگر نشد هم بدون اونقدر راه به جایی نبردیم که یه جای دیگه یکی به دادمون رسیده. آدمیم دیگه هر دفعه نوبت یکیمونه. ولی خوشبه حال اونی که هم صحبت داره واسه وقتایی که کل دنیا کر میشن و چشم می بندن رو همه خستگیات. خلاصه من هستم، سماور قدیمی خانوم جونم هست، بیا تا خود صبح واسه هر چی که دلت می خواد چای بخوریم.