
نمیدونم قصهی من از کجا شروع شد. اما روزی که به خودم اومدم، دیدم حالم یه جوره دیگهای خوبه.
انگار چشمامو عوض کردن. آدما خار و خاشاک نبودن. خورشید فقط یه گلولهی زرد کنج آسمون نبود.
با دیدن یه بچه گربه چشمام پر میشه و دلم قنج میره واسه پاهای کوچولوش.
راستشو بخوای دیگه اون آدم قبل نیستم که رفتار محترمانه میوه فروشو وظیفه اش بدونم.
صدای خش خش جاروی رفتگری که نیمه شب پشت پنجره اتاقمو سبک میکنه برام قشنگ شده.
انگاری زمین پر شده از جای خالیه آدم هایی که اهل دیدنن. که حافظه تصویریشون قویه به اندازه ای که میشن منشی صحنههای زندگی....
حق با سهراب سپهری بود. چشم هارا باید شست، جور دیگر باید دید.