
یه وقتایی انتظار میتونه صفحه سفید کاغذ باشه. و علت انتظار، روان نویس معیوبی که هرچقدر هم خوانا بنویسی باز لکههای مزاحم رو روی صفحه کاغذ به جا میذاره. اونقدر صفحه های پر لک رو روی هم تلنبار می کنیم. که شستن دستها و عوض کردن رواننویس از خاطرمون دور میشه. لکهها به چرخه عادت روزانه وارد میشن و ترک یا عوض کردن عادتها خیلی دور از ذهن میره. تنها لحظهای به خودمون میایم که دستهای تمیز و نوشتههای بدون لک یک نفر دیگه رو می بینیم. اما اونقدر زمانِ سپری شده در این انتظار به چشممون میاد که دلمون نمیخواد لنگ زدن رواننویس و دستای کثیفمون رو ببینیم. انگاری همین که یه چیزی برای ارائه داشته باشیم کافیه. حالا میخواد پر از نقص و خط خوردگی هم باشه. اما ته ته دلمون خوب می دونیم که باید این چرخه رو قطع کنیم. آدمهای کمی به چرک نویس یک نویسنده رجوع میکنن. حالا فکر کن اون نویسنده هنور درگیر دست نویس و رجوع به ناشرهای مختلفه.
و چون نوشته هاش پر از لکه هیچ ناشری به خودش زحمت ورق زدن اون آثار رو نمیده...