صادق ستوده‌نیا
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

شقایقی که پا دارد

دور

دور، دیر، نزدیک، زود، بر چه اساسی؟ با چه متر و معیاری؟ چگونه چیزی یا کسی دور می‌شود یا نزدیک؟ می‌شود در فاصله‌ها دست برد؟ می‌شود کسی را از دور برداشت و نزدیک گذاشت؟ یا کسی را از نزدیک برداشت و برد آن دور دورها رها کرد؟
اشیاء را شاید اما آدم‌ها پا دارند. راه می‌روند. می‌شود در فاصله‌ی آن‌ها دست برد، اما باز حرکت می‌کنند. از شما چه پنهان، من حتی دیده‌ام که یک شقایق هم پا دارد. آن را هربار از کنار دلت برمی‌داری، می‌بری دور می‌گذاری. دور، آنجا که هوا آفتابی است. و به محض اینکه به حوالی ابری خود برمیگردی، همینکه دوباره بساطت را پهن می‌کنی و می‌نشینی، می‌بینی شقایق راه را گرفته و دوباره اینجا زیر این ابرها کنج دلت نشسته است.
نگاهش می‌کنی، می‌دانی شقایق آفتاب می‌خواهد. زیر سایه‌ی ابرها پژمرده می‌شود. همچون سیزیف دوباره بلند می‌شوی، او را به آن دور دورهای آفتابی می‌بری و برمیگردی و دوباره و دوباره و دوباره.
یک یاد هم می‌تواند مثل شقایقِ من پا داشته باشد؛ یا یک احساس، یک خاطره، یک خیال، گاهی یک رنج، و و و ...
و در این رفت و آمد‌ها می‌دانی، من دیده‌ام که چطور باهم همراه می‌شوند. شقایق می‌آید، یک یاد را هم با خود از دور آورده است. یک خاطره را گاهی، یک خیال را، یک احساس را برمی‌دارد و با خود روانه می‌کند. از دور دورها به نزدیک، به خیلی نزدیک. و تو می‌مانی، کیش می‌شوی، مات میشوی، مبهوت می‌شوی؛ مبهوتِ فاصله‌ها. مبهوتِ شقایقی که پا دارد. مبهوت یادی که می‌دود. مبهوت خیلی دورها و خیلی نزدیک‌ها.
مبهوتِ اینکه این‌بار اگر آن را دور بردی با چه‌ها برمی‌گردد. و مبهوت، او را نزدیک می‌کنی، خیلی نزدیک، به سینه می‌فشاری، و به این فکر می‌کنی که چقدر نمی‌شود در فاصله‌ها یا دست‌کم در بعضی فاصله‌ها دست برد‌.

خودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید