
شب،ظلمت،ماه،نور..تضاد ها،زیبا هستند.زیپ سوییشرتم تا نصفه بالاست.سعی میکنم به ماه خیره نشوم؛تلاشم بی فایده است.برق خیره کننده اش و هاله نقره فام دورش مرا به خود جذب میکند.دست هایم،چمن هایی را لمس میکنند که در جزر و مد خاک گیر افتاده اند...این ماه است که میماند.جنگل تاریک است،من نیز.دفتر جلویم باز است:خط خطی شده،پر از لکه های بزرگ و گرد ناشی از پس دادن جوهر خودکار،سوراخ سوراخ شده.برگه های بیچاره:)
اخم میکنم؛ظهور ناگهانی اش در افکارم مرا آزرده کرده.همه چیز کار اوست.همه چیز...ماه چطور انقدر بیتفاوت است؟همیشه میدرخشد.نورش خاموش نشدنیاست،بی توجه به محیط اطرافش،تنها و تنها میدرخشد در دل سیاهی هایی عمیق و دلهره آور.ترس،چیز عجیبی است.
جرعه ای از چایی مینوشم که کنار دستم گذاشته ام.گرمایش،مانند این است که برای مدتی کوتاه شمعی در وجودم روشن شود.آرامم میکند،لبخند به لبم میآورد،و از سردرد هایم(مدتی کوتاه)رهایم میکند.من این هستم.دختری که خود را بی نام و نشان میداند.کلبهٔ خزه گرفته ساکت است،ماه ساکت است،من نیز..
آه،از این من نیز ها.دلم قهقهه میخواهد،اما چشمانم به جز اشک به چیز دیگری راضی نیست.اشک میریزم بلکه آرام شوم.دغدغه،آسیب،درد،رنج،سردرد؛چاره ای جز اشک نیست!
از جایم بلند میشوم.من تنها هستم.شمع،خاموش میشود.پشتم به ماه است،حیف،ماه هم رفته:)
نور؟نور دیگر چیست؟
(بسی کوتاه،بسی ناگهانی و بسی حق:))