
تیک،تاک.تیک،تاک.تیک،تاک...
صدای رو مخی ساعت بالای تخته.
-داخل کادر زردرنگ،عنوان شده که..
صدای جیغجیغی و تیز دبیر شیمی.
-هی؛آرنولد.جواب صفحه ۱۲۸ چی میشد؟
+نمیدونم اِرنی!میدونستم که صفحه ام سفید نبود!
پچپچ اذیت کننده و مثلا آرام بچه های کلاس.
تقتق،تقتق،تقتق..
صدای سردردآورد کلیک خودکار مایلز و مدام باز و بسته شدن نوک آن.
-اونجا رو نگاه کن جولیا!(خنده)
صدای خندهٔ نخودی و زجر آور دختر ها.
هِیلی،سرش را روی بازویش گذاشت و آه بلندی کشید.دیگر نمیتوانست تحمل کند.این همه صدای مضخرف در این اتاق کوچک و خفقان آور که آدم وقتی درونش پا میگذاشت از گرما ذوب میشد،واقعا جالب نبود.دفتر قطور جزوه های هیلی که از کلاس اول همراهش اش کرده بود،کنار دستش چشمک میزد.سر برگرداند و نگاهی به جلد قهوهای رنگ و با نقش و نگار آن انداخت.لحظه ای،گویی در یک صدمثانیه از آن جهنم به خلٱ منتقل شد.سکوت مطلق..آرامش.اما،بعد..
تقتق،تقتق،تق،تق/تیک،تاک.تیک،تاک.تیک،تاک./-آرنولد؛من نمیفهمم منظور پاراگراف سه چیه!!/-هی،جولیا،میشه بهم یه خودکار بدی؟/-بچه ها،حواستون باشه پاراگراف سه سعی داره به شما بگه...
هیلی ناگهان از جا بلند شد و دو دستش را به میزش کوبید:«خفه شینننننننننننن!!!!!»کلاس،ساکت شد.تنها صدای عذاب آور که هنوز به گوش همه میرسید،تیکتاک ساعت بود؛حالا بلند تر شده بود.خانم فارل،دبیر شیمی به سمت هیلی آمد.یک صدای دیگر به صدای ساعت اضافه شد:تقتق پاشنه کفش های خانم فارل.خانم فارل جلوی هیلی ایستاد:«حالت خوبه هیلی؟به نظر..عصبی و آشفته میآی.»صدای جیغجیغویش به سمفونی سر درد آور هیلی پیوست.هیلی دوباره نشست و سر به زیر انداخت:«عذر میخوام خانم فارل.عصبی شدم.ببخشید.»خانم فارل روی پاشنه چرخید و به سمت تخته گام برداشت:«داشتم میگفتم.مقصود از پاراگراف سوم....»هیلی یک قلپ آب خورد.فشار های زندگیش زیاد بودند.ناگهان اشک از چشمان بادامی شکل و قهوه ای رنگش پایین غلطید.نقطه های خیس و گردالی روی صفحه ۱۳۰ افتادند که همه تمریناتش کامل و درست حل شده بودند.درس هیلی خوب بود،اما حالش نه.حالش خوب نبود،و همین باعث شد چشمان زیبایش تر بشوند.داغ مرگ پدرش را کجای دلش میگذاشت؟داغ دوری مادرش و اینکه دیگر او را نمیخواست،کجای دلش جا میگرفت؟سختیِ کار کردن بعد از مدرسه تا پاسی از شب،با چهار ساعت خواب در میآمد؟غذای بخور و نمیری که با چندرغاز پولش میخرید،سیرش میکرد؟نمیشد در این دنیا که هیچکس و هیچ چیز با او سر سازگاری نداشتند،لااقل صدا ها مراعات حالش را میکردند...؟هیلی از جا برخاست.گوش هایش را با دست گرفته بود و مدام زیر لب تکرار میکرد:«خفه شین،خفه شین،خفه شین..»دوید و از کلاس بیرون رفت.راهروی B را رد کرد و پلکان را پایین رفت.صداها..این صداهای رومخ و مضخرف.از در مدرسه گذشت.خیابان کرون(این مکان ساختگی است) را به خطرناک ترین شکل گذراند و از پله های پل هوایی بالا دوید.میخواست از شر این صداها خلاص شود.صداهای مضخرف..زندگی مضخرف.روی نرده های پل ایستاد.دستش،هنوز روی گوشش بود...اتوبوس سبزی رد شد.پشت سرش یک ماشین شاسی بلند با رنگ قرمز جیغ.یک صدای مضخرف دیگر:صدای بوق ماشین.هیلی نفس عمیقی کشید.یک پایش را از روی نرده بلند کرد و روی هوا تاب داد.چند صدای بوق عذاب آور دیگر.سرش را خم کرد..و،پایین پرید..!