ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

امروز خودمو میکشم(آخر)

(داستانی از تهمتن)
(قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)

سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه احمقانه ای بود وسط صحرا لای علفا , دستو گذاشته بودم روی پوزه سگو باهاش حرف میزدم « ول کن حرومی , ولش کن , دهه » بعد یه جا انگار که فهمیده چه گوشت تلخیم یهو ول کرد و رفت , سگ لعنتی چند بار دیگم دیدمش .
الانم یکیشون جلوم داره راه میره , یه پاش افلیجه و شله ولی ترسناکه هر لحظه ممکنه برگرده , باید یه سنگ بردارم .


رفتم و رفتم , پام درد میکرد , منم مثل سگه شل میزدم , رسیدم به یه مغازه که باز بود , تک مغازه وسط جاده که رو به روشو شاخه های افتاده سرو گرفته بود .
- یه پاکت سیگار
- آره از همونا ... آره , فندک ... خوبه
زدم بیرون , حالا واسه کل شب یه پاکت داشتم , یکی گرفتم و دستامو باز کردم باد تندی وزید و کاپشن مجیدو برد بالا , مثل دیوونه ها با قدمای بلند راه میرفتم و سرخوش سیگار پک میزدم .


لعنت بهش همیشه یه ترسوعه احمق بودم , شاید صد تا دخترو از چنگم دروردن , همین مجید قصاب زنش دو سال تموم وایساد بهش بگم دوست دارم , نگفتمو رفت , صد تا دیگم مثل این بودن , لعنت بهشون . شایدم نمیتونستم , این زخم لعنتی همیشه انگار دختراور تو خودش حل میکرد .
آدم ترسو واسه مرگ خوبه , باید بمیرم این ترسای لعنتی ازم دور شه , حالا میبینم مثل احمقا آجر سه متری گرفتم دستم که یه سگ بدبخت شلو بزنم مسخرس . حالا اگه همین الان یکی جلوم تصادف کنه و کمک بخواد نمیرم طرفش , همش ترس ترس , همش همین بوده , چقدر احمق بودم .


داشتم میرفتم , همیشه تو جاده ها اتفاقای عجیبی میوفته , رسیده بودم به یه جایی که جز منو ماه و دو تا آدم گردن کلف و یه مرده هیچی نبود , دور و برمو نگاه کردم , همش زمین صاف , دو تا گردن کلفته دوباره سوار ماشین شدن و جنازه رو زمین موند , فکر کنم یه زن بود , آخرین باری که تو کار قاتلا دخالت کردم تهش خوب نشد , الانم سرمو کج کردم و آروم از روربه روی جنازه که اونور جاده بود رد شدم .


جلو باباعه وایسادم , کمربندو کشید :

- سگ پدر مگه درستو نخوندی .... ریدی یا امتحان دادی ؟

لعنت بهش لاقل مامانم نبود جداش کنه ... مثل گونی سیب زمینی زدم .

دوباره لنگ خونیو سطل آشغال


ماشینا سریع رد میشدن, یه سریاشون برام بوق میزدن نمیدونم چرا , آدمای احمق زیادن .
سیگار چهارمی رو گرفتم و باز راه افتادم , یکم جنازهه حالمو گرفت ولی خب ادامه راهو رفتم .


میدونی همش تقصیر باباعه بود , یه ترسو بزدل بارم اورد , همیشه به محض اشتباه کمربندو میکشید , اسمشو میذاشت تربیت , با اون سیبیلای کلفتش , با اینکه دست و پای بزرگی داشت ولی تو مغزش یه آجر پاره هم نبود , همیشه بابت حماقتاش خوشحال بود , واسه بقیه با آب و تاب از گند کاریاش میگفت و دستاشو تکون میداد , اون واقعا احمق بود .

میدونی بدبختی چیه ؟ یه بخشی از من اونه , آره همیشه یه باقر کله پز تو سرم زندگی میکنه , یکی که باید بکشمش , تنها راهش طنابس , محمد یه چیزی میدونست .


رسیدم به ناکجا , دقیقا ناکجا آباد بود , وایسادم ماشین بگیرم , بعد ده دقیقه یکی اومد , یه پژو چهارصد و پنج خاکستری و یه مرد سیبیل کلفت و هیکلی , از ترسش نشستم عقب :
- از روستای چ . اومدم ، رسیدم اینجا میخوام برگردم ...
- مایه تیله داری ؟
- چی ؟
- پول ... پول داری ؟
- آره ... پولشو میدم
اینو که گفتم گازشو گرفت و راه افتاد , لعنتی از آیینه جلو خیلی بد نگام میکرد , انگار میخواست قورتم بده .

از جلوی تمام اون داستانا گذشتیم و حالا جنازهه بلند شده بود برام دست تکون میداد , سروا هم همینطور :
- بچه روستایی ؟
همیشه از آدمایی که وقتی تو فکرم دهنشونو باز میکنن و ور میزنن متنفرم ...
- آره ...
- ندیده بودمت , بچه کی ای؟
- باقر ... کله پز
- آها ... پسر اونی ... ببرمت همونجا؟
مرده واقعا ترسناک بود چشماش قرمز بود و تو آیینه زل میزد و باهات حرف میزد , سرش تکون نمیخورد :
- نه ... خونه مجید قصاب رو میشناسی ؟
بالاخره متقاعدش کردم ببرم جلو خونه مجید .


چیزای زیادی تو شهر کفریم میکرد مثل آدمای احمق , به نظرم همه آدما احمقن , از دور ظاهرشون شیکه ولی وقتی نزدیک میشی حماقته که از طرفت میریزه , یه مشت ابله که نمیدونن کی شوخی کنن کی جدی باشن کی بخندن کی ناراحتی کنن با چشمای وق زده زل میزنن بهت و تو ذهنشون فکر میکنن «طرف دیوونس» , دیوونه , هه .
رانندهه داشت زیادی وراجی میکرد پشت اون سیبیلاش یه فک فولادین خوابیده بود , اعصابم خراب شد داد زدم «همینجا وایسا پیاده میشم» , اونم با خودش گفت : «طرف دیوونس» , سر دیوانگیم اینبار سود کردم تا تو شوک بود مایه تیله رو ندادم و در رفتم .


رسیدم در خونه مجید نمیدونم ساعت چند شب بود ولی وقتی در زدم خیلی هراسون گفت :
- کیه ؟ ... کیه ؟
نهم احتمالا تموم شده بود , شرطو باخته بودم , یه چیز خیس پاشید پس کلم احتمالا محمد بوده تف انداخته رو سرم.
- منم بابا ... عباسم
درو هراسون باز کرد و با چشمای قرمز و ترسیده گفت :
- چیه ؟ چی شده ... چی میخوای ؟
گفتم :
- آروم باش مجید مگه ساعت چنده ؟
یهو زنش داد زد کیه ؟ مجیدم گفت عباسه , عباس ...
زنه بلند بلند چند تا دری وری بارم کردو درو بست ...
- بیا تو ... بیا
- نه دیگه فقط اومدم کاپشنتو بدم میخوام برم ...
- پیش خودت بمونه سرده ...
- مجید اون برنو تو خونت پره ؟
- رو دیواره ؟
- آره
- واسه چی ؟
- قرضش میدی بهم ؟
تو ماشین موقع وراجی رانندهه یه لحظه به مغزم زد سر محمد کلاه بزارم , مرگ با طناب خوب نیست چون لحظه آخر ممکنه شوق زندگی بهت برگرده من با تفنگ کارو تموم میکنم .
مجید با تفنگ برگشت , کاپشنشو دادم ...
- مطمئنی ؟
- آره , بحث محمد نیست ....
- میدونم ...
دستشو گذاشت روی شونم
- واسه فاتحت میام ...
- میدونی چیه محمد ؟
- چیه ؟
- هممون یه مشت احمقیم ... آدمای احمق سریعتر تکثیر میشن چون به مغزشون نمیرسه یکی دیگه رو بدنیا نیارن و بدبختش نکنن
سرشو تکون داد ...
- من قبلا عاشق زنت بودم ولی خوب شد تو اومدی گرفتیش الان فکر کن اون پسرت مال من بود ... وحشتناکه
قرمز شد و جلوی خودشو گرفت :
- بابت تفنگ ممنون , فردا بیا تو آپارتمانم بردار ببرش سالم نگهش میدارم
به زور دست دادیم و رفتم ...

پایان ...

پ.ن : منتظر نظراتتون هستم راجب داستان .

پ.ن2: تبریک میگم به خودم بالاخره حوصلم کشید یه داستان چند قسمتی رو تموم کنم 😅(به لطف انرژی مثبت شما❤️🌹)

پ.ن3: آهنگ ::: دیگه گل سرسبدو گذاشتم براتون لذت ببرید ) On the Nature of Daylight از مکس ریشتر , آلبوم: The Blue Notebooks

پ.ن 4 : ویرگولیا واقعا مرسی که هستید بودنتون آرامش بخشه , گل رز براتون 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

داستان کوتاهادبیاتزندگیمرگامید
۳۶
۱۵
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید