ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

امروز خودمو میکشم(3)

مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات لباسارو از بند رخت جمع کنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش .
زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم سکوت سردی بود قبل مرگ نباید وقتمو تلف کنم .
درو بستم و رفتم دم در زنه گفت باز بهمون سر بزن , یه پوزخندی براش زدم و گفتم «حتما ... حتما » فکر کنم زنه هم میخواست خودکشی کنه واسه همین اینو گفت .


شب بود , سگ لرز گرفته بودم ولی کاپشن مجید داشت نجاتم میداد , توش مثل یه سگ کوچولو بودم که کت و شلوار صاحابشو پوشیده
رسیدم سر یه کوچه باغ , سکوت عجیبی بود و بینش زوزه سگ میمومد , یه پیرمرد با گیوه و کلاه نمدی از ته تاریک کوچه داشت میرفت , پسر صحنش مثل نقاشی بود , ماهم اون بالا بزرگ بهم زل زل بود «داری میای ور دل خودم » .
راه میرفتم , سروای لب جاده میلرزیدن , ببین از اینکه محمد یه احمق بود شکی ندارم ولی اون بهم اعتماد کرد , اینبارم مثل همیشه فکر کردم حالا حالا ها وقت دارم تا سر شب که بمیرم , کلا این فاصلم با مرگ حتی تو لحظات آخرم زیاد بود , ته کوچه رسیدم , یه حوض بزرگ بود و کنارش مجسمه های مرغابی , خونه های با درای آبی زنگ زده و پیرزنای وراجی که دم در صندلی زدن و دارن ریخت نحس منو نگاه میکنن .


آدم راحتیم کلا , یه زمانی عاشق یکی بودم زل زد تو چشامو گفت «هی من از یکی دیگه خوشم میاد , خدافظ » منم گفتم «هی نرو ... بمون » گفت : «نه نمیشه ... » , گفتم :«باشه پس درو ببند قبلش ... سوز میاد » , الان با مرگم همینم انگار عشق جدیدمه منتهی هیچوقت تموم نمیشه .


رسیدم سر یه راهی که به جاده میرسید , جادشو دیده بودم ولی عوض شده بود , زدم تو جاده , از خاکی انداختم و همینجور غرق شده تو کاپشن مجید رفتم , تبریزی ها باز میلرزیدن و صدای زوزه قطع نمیشد , ماشینا تک و توک صدای آسفالتو در میوردن و ماهم از جهت دیگه بهم زل زده بود , هعیی آسمون خاکستری و روشن .
تنها باری که تو زندگیم ترسیدم بچگی بود معلم کفری شده بود که اگه مشقتو ننویسی میزنم سر و تهتو یکی میکنم , منم رفتم خونه گرفتم خوابیدم صبح رفتم سر کلاس , معلمه تو حال تشنج گفت «باز ننوشتی ؟ » منم افتادم گریه , تهش معلمه یه بادمجون کاشت زیر چشای کوچیک و قرمزم . الانم ته دلم دارم میترسم , این شبه عجیب ترسناک بود فکر کنم مرگم باید همین باشه .


-خانم کانونی من الان چکار کنم ؟ اخراجم میخوای کنی خب بکن ... اینکارا چیه ؟
- زدی سر پسررو شکوندی میگی اخراج , بدبخت الان میفرستنت هلفدونی ...
- اوه , اینجا بحثه عیبیه
- ببین پسر جون نزدیک بود بکشیش
- آره واقعا این کار بدی بود
- الانم برو باباتو بیار
رفتم در گوشش , آروم و خونسرد :
- بابام بیاد اینجا اول منو میکشه , بعد میپرسه چی شده ؟
به نشانه تعجب گفت :
- عه ؟ عجب
- بابام دیوونس منو قطعا میکشه
- مامانت چی ؟
- عمرشو داده به شما
ابراز ناراحتی همیشگی ... وای خدا و فلان ... ادامه دادم :
- من حرفم اینه الان این پسره زیر چشم منو قمه زده اونم الان جرم کرده دیگه ...
- بزار ببینم چکار میتونم برات کنم
لنگ خونیو انداختم تو سطل و رفتم خونه .


عجیبه, هوا گرفته و سرده ولی بارون نمیاد , شربت عمر , شراب زندگی , خمر , درس و کتاب , کار و زن همش داره دود میشه , لعنت بهش فکر کردم قراره تا ابد زنده باشم .



پ.ن : مرسی از کامنت های دوستان , بازم منتظر نظراتتون هستم
پ.ن 2 : اسم آهنگ ) The Silence They Carry از نروژ در سبک Let Babylon Burn
پ.ن 3: یه چیز جالب بگم ) این آهنگی که گذاشتم تماما با هوش مصنوعی ساخته شده توسط یه موزیسین نروژی و این حیرت انگیزه 🌹
پ.ن4 : این دو پارت آخر داستانو سریع میزارم , بوس براتون😚😚

داستان کوتاهادبیاتزندگیمرگامید
۳۴
۷
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید