ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
تهمتن
تهمتن
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

داستان اداره

در اداره نشسته بودم , همهمه ای افراد , گرمای خاموش بودن کولر , همکار های وراج و صدای بوق ماشین بی پدری که تازه فهمیده دکمه ای رو فرمانش وجود دارد .
این کاغذ ها را تا شب باید تمام کنم , باید اعداد سلولی را از روی برگه با میکروسکوپ بخوانم و بفهمم ویروسی که در وجود بشر خوابیده چرا کمی از حریص بودن خود نمیکاهد , سپس آن را وارد کامپیوتری کنم که تا خرتناق از اطلاعات افرادی که به زودی خواهند مرد پر شده است , جنازه های متحرک .
اولینش فردی به نام مانی است , اطلاعات خانوادگی , کد ملی , نام پدر , محل تولد , مانی کی میمرد , نمیدانم , با قیافه ای گنگ مقابلم ایستاده و برای چک بی صاحابش از من طلب کار است , کتم را بر میدارم و سرش فریاد میزنم:
- به من لعنتی ربطی نداره که سرت کلاه گذاشتن ...
خیال میکنم مانی با حماقتش تا حداکثر ده سال دیگر سینه قبرستان خواهد بود .
مانی مقابلم ایستاده و به دستانم خیره شده , از کشو سریعا یک کلاشنیکف بر میدارم و تا جایی که میتوانم تمام آنهایی که آنجا هستند را میکشم دانه به دانه , گلوله همانند تگرگی در روزی زمستانی که بر بام خانه میخورد و افراد داخل خانه را بیدار میکند - پدر خانه گوشی برمیدارد و از تگرگ فیلم میگیرد , مادر طبق معمول میترسد و گریه میکند , جدی خیال کرده تگرگ ها کالیبر 38 هستند که خداوند به علت خشم از ذات کثیف بشر بر سر آنها فرود آورده - در تنشان فرو میرود و آنها میمیرند , بعد پلیس می آید , دستگیرم میکند و مرا راهی هلفدانی میکند .
- هی خیکی چرا اونا رو کشتی تو که دماغتو بگیرن میمیری , رفتی بیست و هشت نفرو وسط اداره با تفنگ غیر قانونی کشتی ؟
خب قابل درک نیست که من بتوانم ، پس پیراهنم را تکان میدهم و بوی عرق حاصل از خاموش بودن کولر در هوا میپیچد , دوباره به چشمان مانی زل میرنم :
- پسر جون برو پی کارت...
- اوه باشه
مانی پسر فهمیده ای بود سریعا راهش را کشید و رفت ...
خب ساعت لعنتی الان روی دو ایستاده و فقط یک دور دیگر اگر این جاده را بپیماید من پیروز میشوم .
همیشه به ماشین ها فکر میکنم , وسایل بلا استفاده ای که اگزوزشان در هوا سرفه میکند و دودش را در چشم افسر راهنما رانندگی فرو میکنند که نکند جریمه اشان کند , معمولا من جریمه نمیشوم چون آدم قانونمندی هستم و همواره به آدم های شرور فحش میدهم مانند همین بی پدر مادری که چراغ قرمز را طوری با سرعت رد کرد که انگار آنطرف خط دختری که در هجده سالگی ترکش کرد منتظرش است .
انتظار , انتظار , تنها شست ثانیه دیگر سبز میشود , بوی اسفند و خورشید بیکار دارد خفه ام میکند , خورشید گاهی از آن بالا به من فحش میدهد جدی میگویم انگار حوصله اش سر رفته , یک آدم کوتوله را تصور کنید با کفش های آدیداس کهنه و چشمانی بیرون زده , از آن بالا زل بزند به آسفالت های خیابان و دهن من و خودش را سرویس کند , روزی هجده ساعت کار و گاهی هم مرخصی برای بارش باران که آن هم دهن سرویس کن است .
چراغ سبز شد
خب خب , مانند قصاب هایی شده ام که میخواهند گوشتی را ببرند , اما قبلش او زنده است و عذاب وجدان حاصل از تازه کار بودن گریبانم را میگیرد , درباره زندگی دقیقا این فکر را دارم تلف کردن وقتم و هیچ کاری نکردن , گوشت را تفت میدهم , سیر را در وسیله ای دسته دار فشار میدهم و نمک و فلفل و سبزی را اضافه میکنم سپس کمی هم میزنم و در ماهیتابه را میگذارم تا خوب پخته شود .
باید این قضیه را هلاجی کنم دارم از هر چه مجری نفهم متنفر میشوم , صبح ها مسواک بزنی , نان پنیر بخوری و بعد سوار اگزوزت شوی و در راه حرف های خزعبلی که در تلویزیون میخواهی بگویی را تمرین کنی «آیا میخواهید در چهار دقیقه کل مفهوم پوچی زیست بشر را متووجه شوید ؟ » , عجیب است
غذایم دارد میسوزد , برگردیم به قضیه کلاش نیکف .
من همیشه درباره مسئله کلاش نیکف تردید داشتم , موضوع اول درباره ورود این تفنگ به بانک است چون خیلی عجیب است تصور کنید صبح ساعت شیش وارد بانک شوم با همکار چاق بغل دستم که احتمالا در حال خوردن یک شیرینی شکلاتیست سلام کنم و برای خانم مشتری که چند دقیقه منتظر بوده سر تکان دهم:

-هی پسر اون چیه دستت ؟

- تو چی میگی خیکی شیرینیتو بخور ...
در هر خشاب آن سی گلوله جا میگیرد من میتوانم با چسب کردن یک خشاب دیگر آن را به دو تا تبدیل کنم که میشود شست تا اما باز کم است چون من نیاز به فرار هم دارم .
مسئله اصلی یک فرد قابل اعتماد است , از آنجا که دورم کاملا خلوت است چنین کسی را ندارم چون ممکن است طرف دم در قالم بگذارد

-ساعت هشت دم در باش..

- باشه رئیس چقدرش به من میماسه ؟

بعد جلوی در میبینم طرف با بیست تا پلیس منتظرم است یا اصلا خواب مانده یا نیامده .
بگذریم , حالا باید بخوابم.

ادامه دار است ….

۴۰
۱۸
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید