ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنمیبینم آن شکفتن شادی را
تهمتن
تهمتن
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

درخت , گل , من , باد

کنارش نشستم و زیر چشمی نگاهش میکردم, چند دقیقه گذشت , خورشید به پشت گلبرگ هایش سر خورد و رنگی نارنجی به آن داد , داشتم نگاهش میکردم اما این زنبور بیشعور (... اصلا ولش کن ), آمد بالای سر گلم تا از آن چیزی بردارد , من هی کیشش کردم , ناگهان درخت که به آن تکیه داده بودم , یکی از شاخه هایش را آرام بر سرم فرود آورد که چکارش داری ؟, من هم سکوت کردم و خشمگین فقط نگاهش میکردم با آن ویز و ویز روی مخش . زنبور حوالی غروب دم دمای رسیدن ماه رفت, من هم باز باگل تنها شدم و گونه سرخ، اندکی نگاهش کردم او نیز قرمز شده بود باز آمدم حرف بزنم که صدای درخت آمد داشت با باد غیبت میکرد حرفشان خیال میکنم درباره گوسفندان بود , من به آنها گوش میدادم درباره علف خوردنشان که گفتند خنده ام گرفت آرام و سر به زیر نگاهی به گل انداختم, او هم داشت  میخندید من خجالت کشیدم و رویم را برگرداندم . نیمه های شب , جیرجیرک ها تازه مهمان خانه درخت و باد شده بودند , مورچه ها داشتند میدویدند طرف خانه و سپیدار آنطرف دشت که همیشه تنها بود شروع به خواندن آواز کرد , من چشمانم را بستم , نسیم خنکی از روی یکی ازخیال هایم گذشت و مرا حوالی کودکی رها کرد,مدتی بعد انگار که از خواب پریده باشم چشمانم باز شد, دوباره زیر چشمی گل را نگاه کردم , خوابش برده بود , همانوقت درخت که مشغول مهمانداری بود , به جیرجیرک ها خش خش کرد و باد را راهی خانه اش کرد , من یکهو تنها شدم و تا صبح گلبرگ های بسته اش را نگاه میکردم اما اینبار بی خجالت ولی با اندکی ترس.


 صبح با صدای گوسفندان شروع شد ,مورچه ها آرام آرام بیرون می آمدند و به هم سلام میدادند , ابر ها دست دوستی با هم دادند و درخت و باد نگران به آسمان خیره شدند. او گلبرگ هایش را باز کرد و من هوری دلم ریخت سریع خودم را جمع و جور کردم و لبان خشکم را تر کردم , هوا امروز دمدمی بود , گل باز شروع کرد از زنبور گفت , من تنها گوش میدادم و گاهی رو به چمن ها لبخندی مصنوعی میزدم , صدای باد آرام در درخت چرخید و چمن ها بوی سبزی را تراوش کردند , امروز چیزی کم داشت , سپیدار آواز نمیخواند و آفتاب گردان ته دشت سرش پایین بود , میان چاله ها آن یکی که گود تر بود خبر از باران داد , نم نم روی صورتم حسش کردم , چرخیدم ،گل زیبا شده بود , درخت شروع به تکان کرد , باد اینبار کمی غریب تر شده بود , من به آسمان نگاهی کردم , ناگهان قطره ای نشست در چشمم , تقلا کنان چشمهایم را میمالیدم , گل را دیدم نگران شده بود , باران شدید تر شد , من نگاهم به گوسفندان افتاد , یکهو همشان هراسناک دویدند , من باز به آسمان نگاه کردم , دانه ای تگرگ روی گونه ام نشست , ضربه اش آنقدر تند بود که دردش مرا به ناله انداخت , نگاه به گل کردم, زیر رگبار تگرک داشت گریه میکرد , خم شدم و چون سایبانی رویش را پوشاندم , کمرم داشت له میشد , از پایین نگاهی به گل انداختم , گریه میکرد اما خوب بود , درخت یکی از شاخ هایش شکست, باد در هوا معلق شد و صدای خرناسه ای را در گوشم پیجاند , من همانطور گل را تماشا میکردم که صدای پای گوسفدان آمد , اولی با شتاب از کنارم گذشت , دومی دوید , دستم را دور گل گرفتم , سومی غلطی زد و هراسان باز برخواست , گلبرگ هایش را لمس کردم , خجالت میکشید , گوسفند چهارم پاهایش را میان کمرم فرود آوارد , با شکم افتادم , صدای شکستنی آمد دستانم باز گلبرگ هایش را لمس میکرد .

#سه_فصل_عشق

درختسه فصل عشقگلعشقداستان کوتاه
۳۶
۱۰
تهمتن
تهمتن
میبینم آن شکفتن شادی را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید