
از دور زیاد نگاهم میکرد ، نزدیک شد :
-ببخشید ، چه کتابیه ؟
دامن سرمه ای ، کفش های قرمز آلبالویی و رژ لبی پررنگ زده بود
- رنج های ورتر جوان
-وای چقدر من دنبال این کتاب بودم
اشاره ای به صندلی پشت گلدان روی میز کردم :
-بفرمایید … بشینید
با کرشمه ای صندلی را عقب کشید ، بند کیفش را از شانه بلند کرد و کنار گلدان گذاشت
-سیگار ؟
-مرسی …
لبخندی زد و فندک را برایش آتش کردم
دقیقه ای در سکوت گذشت ، کمرم را به پشتی خواباندم و دستم را صاف رو به دهانم گذاشتم :
-تعریف کن
-چیو ؟
خندیدم و صمیمانه دستم را تکان دادم
-نمیدونم راجب یه چیزی بگو ، حوصلم سره
خندید :
-آها … آها … میدونم چی میگی .
اندکی فکر کرد :
-خب من یه بابا دارم
-بحث بابا همیشه خوبه
خندید :
-خب اون پیره ، آلزایمر داره ، میدونی خوبیش چیه ؟
-چی؟
- ما میتونیم ازش پول قرض بگیریم و بهش پس ندیم .
کات . مسخره شد اینم ، چه جوک مزخرفی ، حاضرم بمیرم ولی دوباره اینو نشنوم
بزار داستان یه طور دیگه بشه :
لب صخره ها نشسته بودم ، دریای ابی بیکران و مرغابی ها را تماشا میکردم ، در دوردست آفتاب برایم دست تکان میداد و آب دریا گاهی با پاچه شلوارم برخورد میکرد
روی سنگ مجاورم نشست و دستش را به عنوان سایه بان روی پیشانی گذاشت :
-هوای خوبیه …
شوکه شدم ، آنقدر زیبا بود که فکر نمیکردم با من باشد :
-با شمام … میگم هوای خوبیه …
-اوه … با من … بله ، بله
-چی داری میخونی ؟
- فروغ ، گزینه شعراشو
خندید و سر تکان داد:
- فروغ … فروغ ، آخه آدم تو این هوا به این خوبی فروغ میخونه ؟
خندیدم :
-نمیدونم والا … آخه همینو داشتم
لباس سفید و گشاد و شلوار آبی و جین پوشیده بود ، رژ لب غلیظ و لبخندی بلند …
کتابی از کیفش دراورد :
-بیا … اینو بخون
-چیه ؟
- بخون حالا ، تو این هوا این خوبه
-مرسی ، هدیس یا …
- نترس پول نمیخواد بدی …
خندیدم و سرخ شدم :
-مرسی ، لطف کردید .
-قابلی نداشت ، به جای فروغ …
خندیدم و سر تکان دادم:
- به جای فروغ
مدتی گذشت .
آفتاب نارنجی شده بود و داشت ترکمان میکرد ، صدای بچه ها و آتش و خنده از ساحل بلند شده بود ، کتاب را میخواندم .
بلند خندیدم و با لبخند نگاهم کرد :
-چیه ؟ گفتم خوبه …
-جکه …
-تعریف کن ..
خودم را جمع و جور کردم با لبخندی گوشه لب :
- میگه ، یه دوست داشتم بهم گفت میخوام قاتل زنجیره ای بشم ، منم گفتم خوبه حالا چرا ، اونم گفت میخوام احمقا رو از روی زمین جمع کنم ، منم گفتم عه ایول پس اول از خودت شروع کن .
بد نشد ، این خوب بود ولی اینم باید بهتر بشه ، الان ساعت سه نصفه شبه باید بخوابم سریعتر وگرنه فردا کارم ساختس .
به طرف پهلو برگشتم
روبه روی چمن ها و درختان بزرگ روی نیمکت زردی نشسته بودم ، هندزفری داشتم .
-میتونم اینجا بشینم ؟
ابتدا نشنیدم ..
-آقا … آقا
هندزفری را سریع برداشتم
-میگم جای کسی نیست اینجا ؟
هول شدم :
-نه … نه …. بفرررر … مایید
لکنت زبونم دوباره شروع شد …
-تنهایی ؟
-بللل … ه
-خوبه … چی گوش میکردی ؟
-آهنگ
-میدونم … چی ؟
-آهنگ پااااا … پ
-بزار با هم گوش بدیم ، بلندش کن …
شب عجیبیه ، سریع هندزفری را بیرون آوردم و از هولم گوشی افتاد کف زمین :
-آروم باش
گوشی را برداشتم …
آهنگ را بلند کردم
-چه آهنگ قشنگی ، منم تنهام …
خوابم برد ، داستان مسخره ای بود فردا به یادش افتادم ، چطور ممکنه به این سادگی باشه همه چی « منم تنهام »خنده داره ، مثل فیلم های ترکی ، خب برم به کارم برسم تا همین الان یه ساعت با مدیر جر و بحث دارم
(دیشب تمام شد )
شاید ادامه داشته باشد …
پ.ن :ایده کات وسط متن رو از متون سرفه گرفتم ، دمت گرم سرفه 💛