ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

ذهنیات یک مرد تنها

از دور زیاد نگاهم میکرد ، نزدیک شد :

-ببخشید ، چه کتابیه ؟

دامن سرمه ای ، کفش های قرمز آلبالویی و رژ لبی پررنگ زده بود

- رنج های ورتر جوان

-وای چقدر من دنبال این کتاب بودم

اشاره ای به صندلی پشت گلدان روی میز کردم :

-بفرمایید … بشینید

با کرشمه ای صندلی را عقب کشید ، بند کیفش را از شانه بلند کرد و کنار گلدان گذاشت

-سیگار ؟

-مرسی …

لبخندی زد و فندک را برایش آتش کردم

دقیقه ای در سکوت گذشت ، کمرم را به پشتی خواباندم و دستم را صاف رو به دهانم گذاشتم  :

-تعریف کن

-چیو ؟

خندیدم و صمیمانه دستم را تکان دادم

-نمیدونم راجب یه چیزی بگو ، حوصلم سره

خندید :

-آها … آها … میدونم چی میگی .

اندکی فکر کرد :

-خب من یه بابا دارم

-بحث بابا همیشه خوبه

خندید :

-خب اون پیره ، آلزایمر داره ، میدونی خوبیش چیه ؟

-چی؟

- ما میتونیم ازش پول قرض بگیریم و بهش پس ندیم .

کات . مسخره شد اینم ، چه جوک مزخرفی ، حاضرم بمیرم ولی دوباره اینو نشنوم

بزار داستان یه طور دیگه بشه :

لب صخره ها نشسته بودم ، دریای ابی بیکران و مرغابی ها را تماشا میکردم ، در دوردست آفتاب برایم دست تکان میداد و آب دریا گاهی با پاچه شلوارم برخورد میکرد

روی سنگ مجاورم نشست و دستش را به عنوان سایه بان روی پیشانی گذاشت :

-هوای خوبیه …

شوکه شدم ، آنقدر زیبا بود که فکر نمیکردم با من باشد :

-با شمام … میگم هوای خوبیه …

-اوه … با من … بله ، بله

-چی داری میخونی ؟

- فروغ ، گزینه شعراشو

خندید و سر تکان داد:

- فروغ … فروغ ، آخه آدم تو این هوا به این خوبی فروغ میخونه ؟

خندیدم :

-نمیدونم والا … آخه همینو داشتم

لباس سفید و گشاد و شلوار آبی و جین پوشیده بود ، رژ لب غلیظ و لبخندی بلند …

کتابی از کیفش دراورد :

-بیا … اینو بخون

-چیه ؟

- بخون حالا ، تو این هوا این خوبه

-مرسی ، هدیس یا …

- نترس پول نمیخواد بدی …

خندیدم و سرخ شدم :

-مرسی ، لطف کردید .

-قابلی نداشت ، به جای فروغ …

خندیدم و سر تکان دادم:

- به جای فروغ

مدتی گذشت .

آفتاب نارنجی شده بود و داشت ترکمان میکرد ، صدای بچه ها و آتش و خنده از ساحل بلند شده بود ، کتاب را میخواندم .

بلند خندیدم و با لبخند نگاهم کرد :

-چیه ؟ گفتم خوبه …

-جکه …

-تعریف کن ..

خودم را جمع و جور کردم با لبخندی گوشه لب :

- میگه ، یه دوست داشتم بهم گفت میخوام قاتل زنجیره ای بشم ، منم گفتم خوبه حالا چرا ، اونم گفت میخوام احمقا رو از روی زمین جمع کنم ، منم گفتم عه ایول پس اول از خودت شروع کن .

بد نشد ، این خوب بود ولی اینم باید بهتر بشه ، الان ساعت سه نصفه شبه باید بخوابم سریعتر وگرنه فردا کارم ساختس .

به طرف پهلو برگشتم

روبه روی چمن ها و درختان بزرگ روی نیمکت زردی نشسته بودم ، هندزفری داشتم .

-میتونم اینجا بشینم ؟

ابتدا نشنیدم ..

-آقا … آقا

هندزفری را سریع برداشتم

-میگم جای کسی نیست اینجا ؟

هول شدم :

-نه … نه …. بفرررر … مایید

لکنت زبونم دوباره شروع شد …

-تنهایی ؟

-بللل … ه

-خوبه … چی گوش میکردی ؟

-آهنگ

-میدونم … چی ؟

-آهنگ پااااا … پ

-بزار با هم گوش بدیم ، بلندش کن …

شب عجیبیه ، سریع هندزفری را بیرون آوردم و از هولم گوشی افتاد کف زمین :

-آروم باش

گوشی را برداشتم …

آهنگ را بلند کردم

-چه آهنگ قشنگی ، منم تنهام …

خوابم برد ، داستان مسخره ای بود فردا به یادش افتادم ، چطور ممکنه به این سادگی باشه همه چی « منم تنهام »خنده داره ، مثل فیلم های ترکی ، خب برم به کارم برسم تا همین الان یه ساعت با مدیر جر و بحث دارم

(دیشب تمام شد )

شاید ادامه داشته باشد …

پ.ن :ایده کات وسط متن رو از متون سرفه گرفتم ، دمت گرم سرفه 💛

عشقزندگیداستانادبیاتامید
۵۸
۳۸
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید