
من تنها و تنها
میخواهم
دستمال تر شده در آب حیات را
بچلانم
و با آن
شیشه های دلم را پاک کنم
و سادگی را در عمق
گل های سرخ این دستمال
بیابم
و به هر کس که قلمی در دست دارد
نشانش دهم
و به او بگویم
زندگی جز این دستمال خیس نیست
و به او بگویم
دست از نوشتن بردارد
و برخیزد
و در میان جنگلی پر بوته
تا انتهای شادی
بدود
و در نهایت
در یکی از خیابان های شهر
که تابلو های نئون
و دختران زیبا دارد
عاشق بشود
و در میان کوچه ها
به دیوار های کاهگلی
زل بزند
سیگاری آتش کند
و برای پرنده ها
کلاهش را از سر بردارد

من به او میگویم
دختری که قلبش را ربوده است
ببرد به اتاقکی
و تا صبح با او عشق بازی کند
و در آخر
در میان هیاهوی شهر
به جنگلی سبز برود
و در آنجا ابر های سپید
و آسمان آبی را
نگاه کند
و برای مرغابی ها دست تکان دهد
و برای زنان روستایی
لبخند هدیه ببرد
و به کشاورزان سر مزرعه
خداقوت بگوید

من از او قلم را خواهم گرفت
و روی ورق مقابلش
خطی خواهم کشید
خطی بر تمام تفکرات جهان
که بگویند
لاله قرمز نیست
و بگویند عشق آبی نیست
و بگویند زن زیبا نیست

آری من در انتها
از او میخواهم
جهان را فقط از برای جهان
زیست کند
و چیزی بیشتر در نیابد
و تنها دل به آسمان خوش کند
و به پرندگان
و ستارگان
و درختان
و بگریزد
از هر رگ تند گردنی
که برای هر چیزی برخیزد
من تنها میخواهم بگریز م و بگریزم و بگریزم
از تمام حرف هایی
که مرا آلوده
به فهمیدن کنند