ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنمیبینم آن شکفتن شادی را
تهمتن
تهمتن
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

نیمکت غمگین پارک

نادر روی نیمکت پارک نشسته بود، باد سوزناکی با گونه هایش برخورد کرد و به درخت بزرگ مقابل که تقریبا کل فضای رو به رو را اشغال کرده بود زل زد ، آفتاب داشت غروب میکرد و آسمان رنگ نارنجی و آبی پر رنگی داشت‌

(مردی آمد وکنار نادر نشست )

_ عجب هوای مسخره ایست، آدم بدجور دلش میگیرید ، آقاجان شما هم اینطور فکر میکنید ؟

_ بله آقا

_هی … آدم چه ها که از این زندگی نمیکشد ، شما مجرد هستید ؟

_ بله

_ آره از چهره بشاشتان معلوم است آقا ، والا که عجب زندگی روالی باید داشته باشید من از وقتی زن دار شده ام‌ باور بفرمایید از زمین و زمان بیزار شدم ، شما دلیلی برای  غمگین بودن دارید ؟

_ من ؟ …. خیر …. یعنی شاید … نمیدانم

_ از طرز صحبتتان مشخص است موضوعی نیست  که ناراحتتان کند والا کسی که زن ندارد چه غمی میخواهد در این جهان دامانش را بگیرد درست نمیگویم ؟

_ ب…بله

_والا آقاجان خوب هم نیست بگویم امروز دست دخترکم را گرفته و رفته خانه پدرش هی بهش میگویم زن اخر برای یک دعوا هی دست این دخترک بیچاره را میگیری کجا میبری ؟ والا پدر و مادرش هم عین خودش یک مشت نفهم و ابلهند تنها مواقعی که باید چرت و پرت تحویلت دهند سر و کله اشان پیدا میشود ای همشان بمیرند الهی من راحت شوم .آقا جان شما چقدر کم حرفید مشخص است خوشی زیر دلتان زده

(مرد میخندد ، نادر تنها نگاهی با لبخندی تصنعی به مرد می اندازد .)

_ من که فعلا باید بروم رئیس دستور داده ماست و شیر برایشان بخرم الان هاست که زنگ بزند بد بیراه بارمان کند ، خدانگهدارتان

با همان حالت خندیدن برخواست و به اندازه دو قدم دور شد که نادر گفت :

_ آقا …. آقا … جناب

_ بفرمایید آقاجان چیزی شده ؟

_ من امروز … من … بهم گفتن …. سرطان دارم

_چه چیزی فرمودید ؟ درست شنیدم ؟

_ … سرطان

_ آه به حق چیز های ندیده ، چه مصیبت بزرگی ، پسرجان شما هنوز جوانی اول زندگیت شده آه چه دنیای فلاکت باریست ، لعنت به گوشه گوشه اش ، آخر چرا این پسر جوان باید ای…

همانطور که دو دستش را پشت کمرش چفت کرده بود با حالتی خمیده از نادر دور میشد و زیر لب با صدایی که تا فاصله چند متری شنیده میشد به زندگی بد و بیراه میگفت و انگشت اشاره اش را در هوا تاب میداد ، گاهی هم بازمیگشت به نادر نگاهی می انداخت و سپس با رویی در هم کشیده اینبار آبدار تر به زندگی بد و بیراه میگفت.

نادر باز زل زده بود به درخت مقابل و تنها با حالتی غم باد زده از ته دل نفس میکشید ، او مردی بود چهار شانه با قد نسبتا بلند ، با رویی تراشیده و سیبیلی متوسط ، پالتوی مشکی پوشیده بود و هر از گاهی یک سیگار از جیبش در می آورد و میکشید ، هوا ابری بود و انگار آسمان میخواست بغضش را بخورد اما نمیشد و هر لحظه احتمال گریستن بود ، پیرمرد خمیده بادکنک فروش از مقابل نادر گذشت ،پشت بندش پسرک و دختر بچه ای با مشت هایی که درونشان اسکناس مچاله شده ای بود به دنبال پیرمرد دویدند ، شور عجیبی در قدم هاشان نهفته بود و نادر با چشمان درشت و سیاهش تا هنگامی که بادکنک خریدند و دور شدند با لبخندی کج و غیر ارادی آنها را دنبال کرد ، آسمان بالاخره بارید و و نادر همانگونه به زمین خیره شده بود ، قطرات آب دانه دانه زمین را خیس میکردند و کاشی ها انگار داشتند از نو رنگ میشدند ،  نادر دستش را دراز کرد و مقابلش گرفت ، چند قطره کوچک دستانش را نوازش کردند سپس دو مرد سیاهپوش و میانسال همانطور که میخندیدند و دندان های زدشان مشخص بود از مقابلش گذشتند و نادر لحظه ای به آنها حواسش پرت شد

پس از مدتی باران تند تر شده بود و پارک تقریبا خالی از انسان بود،  درخت مقابل داشت تکان میخورد ، علف های مقابل هم خیس شده بودند و تا چند میلی متر روی کاشی ها آب جمع شده بود ، نادر همانطور خیره به زمین با پا های بازش که تقریبا کل نیمکت را اشغال مرده بود مانند موش آب کشیده ای شده بود و باز به نفس های از ته دلش ادامه میداد ، یکهو سر و کله چند پسر  جوان چتر بدست که چهره هایی مضحک و لبخند هایی مسخره داشتند پیدا شد

_ هی چه مرگته اینجا نشستی ، نکنه دیوونه ای چیزی هستی ، چت کردی ؟ مواد زدی ؟ چه مرگته مردیکه .

(همه بلند خندیدند)

_ احمقو‌ نگاه کن حتی جوابم نمیده ، پاشو از اینجا بزن به چاک الانه که بیوفتی بمیری پاشو

سپس پسر جلویی تکانی به نادر داد (بقیه که چتر هایشان را گرفته بودند و تنها میخندیدیند) و بلند تر و شمرده تر به او گفت باید برود ، نادر سرش را بالا آورد و با حسی گیج و گنگ و چشمانی نگران و گشاد مانند مرده ای در چشم پسرک زل زده بود و تکرار میکرد

_ اونا گفتن سرطان دارم …آره اون دکترای لعنتی میگن دارم میمیرم …آی خدای من … دارم میمیرم

پسرک هاج و واج نادر را نگاه میکرد و بقیه بچه ها باز میخندیدند ، پسرک همانطور که بازو های نادر را گرفته بود ، دستانش شل شده بود و تنها او را نگاه میکرد ، نادر با حالتی خمیده و سر پایین بلند شد ، دستانش را به پشتش چفت کرد و همانطور که به زمین خیره شده بود ، با صدای متوسط میگفت

-دارم میمیریم ، عجب… دارم میمیرم ، آن دکتر های لعنتی گفتند …..

نیمکتداستانداستان کوتاهادبیات
۲۲
۴
تهمتن
تهمتن
میبینم آن شکفتن شادی را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید