ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

ویترین های شهر

پا که در شهر میگذاری سر تا سر ویترین های پر رنگ و لعابی را میبینی که مردم صف به صف گیج و گنگ به آنها خیره شده اند . ابتدا تو هم فریب میخوری و به پشت این ویترین ها برای تماشا میروی اما خیلی زود چشمت را میزنند , میدانی چرا ؟ چون یک چیز مهم در هیچ کدام از آنها جاری نیست یعنی زندگی .


مردمانی که عشق را در پول و خیانت را در زرنگی و فاحشگی را در طنازی میدانند ویترین این روزهای شهرند و مردم یک به یک الگوی خویش را اینان میکنند , آنهایی که صدای دوهلشان قشنگ و گوش نوار است اما کاواز دهل شنیدن از دور خوش است , میروی و محو شان میشوی حتی آنها را برای خودت عزیز میکنی سپس هر چه نزدیکتر میشوی بوی تعفن لاشه ذهنی مرده که لگد مال زیر هجوم مردم شهر ولو شده است تو را به خود میآمورد , ان موقع نمیدانم کی هست شاید زود یا دیر باشد اما وقتی دیدی غبطه میخوری به عمر تلف شده برای دنبال کردن اینان اما باید به تو بگویم تنها نیستی اگر اطرافت را بنگری مردم هیپنوتیزم شده ای را میبینی که هیچ تعریفی از خوشبختی و شادی در ذهن ندارند اما بی دلیل برای آن میجنگند , برای چیزی که هدفشان است , هدفی که در تلاطم اقیانوس معناها گم شده و امواج هر دم این معانی را به سویی میبرد اگر امروز هدفش پول است فردا میشود رابطه و پس از آن مشروب , تنها چیزی که در این مردم واضح است نداشتن چارچوب است , اینان نه چارچوب اخلاقی دارند و نه چارچوب فکری و نه هیچ, انگار که بنای انها از هوا بوده و باد است که هدایتشان میکند , این جمعیت همه عجله دارند همه عجله میکنند به چیزی برسند که خودشان هم دقیقا نمیدانند چیست ؟ میدوند و میدوند تا به نقطه ای سر خط دست یابند و پس از آن سطر بعد و انتظار برای نقطه بعد را آغاز کنند .

همانطور که مردم اطرافت تنه زنان از کنارت میگذرند بایست و نگاه کن به کدام سو میروی آیا بنای دویدن ات باد است ؟ پس شک کن شکی سازنده بنشین در وسط شهر و به همه چیز به نگاه شک بنگر , بگذار مردمی که زنجیر را مقدس میدانند و به حقیقت انگ ننگ میزنند مسخره ات کنند .
حال که شک کردی بنای فکر را ریختی حال کارت سخت تر است ابتدا باید برخیزی و خودت را بتکانی و در شهر قدم بزنی , همه جا را باید ببینی همه ساختمان ها , درختان , چراغ ها و ... همه چیز را بدون عجله وارسی کن سپس به خانه برو غذایی برای خودت بپز و فکر کن و بخوان البته باید بدانی فکر زیاد هم آفت است گاهی خودت را با هنر حس کن و گاهی کاری که خوشت می آید انجام بده بگذار نسیم زندگانی بر تمامی تنت برخورد کند و تو تماما حسش کنی آن سرمای در عین حال گرم آن تعلق بین خود و نفس برتر , آن تلالو خورشید نیمه روشن را حس کنی و وقتی چشمانت را باز میکنی زندگی را ببینی چیزی که خیلی وقت است زیر پای مردم شهر له شده و خونش بر شیشه ویترین ها پاشیده , پس از آن شاید قلمت را برداشتی و در خیال ,پتک به دست, آن شیشه ها را پایین آوردی و تمام آن الگو ها را کشتی و از خونشان پیمانه ات را شراب گون کردی , حال انتخاب با خودت هست دنباله روی یا شکستن باور های همیشگی ؟

شهرنوشتهمتن
۲۵
۱۶
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید