
-آقا اینا چنده ؟
- کدومو میگی حاج خانم؟
- این طالبیا , همینا ...
- صد تومن
- پرتقالم دارید ؟
-بله , اونجاس
- میزاری جدا کنم ؟
-نه حاج خانم همشون شیرینه به خدا
- پس ربع کیلو بکش برام
مرد شکم گردی داشت و سیبیل هایی کلفت پشت ترازو ایستاد و حساب کرد :
- سیصد و شصت تومن ناقابل
کارت را داد ...
- پسری ... چیزی نداری ؟ اینا سنگینن
- پسر کجا بود دلت خوشه ...
- بگم شاگردم بیارش ؟
- نه پسرم یه عمره همینم الانم خودم میبرم .
- مال اینورایی ؟
جوب نداد و کیسه ها را برداشت و راه افتاد .
مانتویی مشکی پوشیده بود و شال رنگ پریده خود را دور گردنش انداخته بود .
از خیابان های گرد گرفته عبور کرد , چار راه ها , دود ماشین ها , دود سیگار ها , باز ماشین ها , چار راه , باز سیگار
در خانه را باز کرد , کمرش خم شده بود و خسته بود , پلاستیک ها را کشان کشان به آشپرخانه برد , مانتو را در آورد و بر گیره زد , دستانش را شست و در آیینه نگاه کرد , عمیق شد , چمانش را جلو آورد جلوتر آورد , جلو تر , بر اثر اصابت چشمانش به یکدیگر وارد آیینه شد , از سیاهی عبور کرد و صورتش را برداشت , پسری نوجوان با ریش هایی نتراشیده و مو هایی چرب و بلند , حیران زل زده بود به چشمانش در آیینه :
-مهراد .... مهراد ... مهراد ....
- الان میام مامان ... اومدم باشه
خم شد مسواک زد , با حوله صورتش را خشک کرد و دستی به ریش هایش کشید , محیط خانه را طی کرد
- صد دفعه میگم زود پاشو .... زود پاشو
-باشه مامان
-بیا لقمتو بگیر دیرته بدو فقط بدو
-باشه
دوید , راه پله را طی کرد از در خارج شد , دکمه آخر پیراهنش را بست و سوار سرویش شد .
بچه ها داشتند برای امتحان میخواندند .
در مدرسه , پیاده شد , پاهایی دراز و رنگ و رویی سفید دم در ایستاد و خمیازه ای بلند کشید , نگاهی به سر در مدرسه انداخت و وارد شد , از در کلاس عبور کرد , مدیر او را به دفتر برد , صحبت کرد , دوباره بازگشت , دم در ایستاد و داخل شد ,همه سر در برگه ای سفید حاوی اطلاعاتی از پیش اکتشاف شده توسط انسان ها فرو کرده بودند و همچون غواصانی به دنبال اکتشاف چیز هایی از قبل کشف شده بودند , برگه را جلویش گذاشت , نگاهی به خط اول کرد , درباره قانون های حیات یا فیزیک چیزی نگاشت و سرش را به کلمه ای نزدیک کرد , نزدیک شد , نزدیک تر و سپس بر اثر اصابت بینی خود با برگه وارد شد . سیاهی سیاهی گنگی ...
سیاهی .... به جلبکی زل زده بود , پشتش را با حیرت نگاه کرد , یک جسم با دو چشم عمودی و حالتی بی تفاوت داشت نزدیکش میشد , تنه اش را کنار زد و او گذشت , شنا کرد , شنا کرد , از زیر سنگی گذشت و به سطح آب رسید , سرش را بیرون گرفت و باز داخل آورد , باز جسم عجیب از کنارش گذشت تنه اش را تکان داد , چرخید چرخید چرخید , جلبک , سنگ , شن های کف , جسم عجیب , گذشت , جلبک , شن , جسم عجیب , سنگ , گذشت , دو چشم به او خیره شدند ترسید و خود را عقب کشید , برایش غریب بود جسم عجیب بی تفاوت از کنارش گذشت , با سرعت به طرف چشم ها رفت و با سر به دیواره بر خورد کرد , سیاهی سیاهی , سیاهی . دو چشم را از آکواریوم برداشت حیرت کرده بود .
-این ماهیه چنده ؟
- دونه ای دویست
-یکی از همینا بده ...
-اینا؟
آره همون که شبیه کاغذه ...
- اسمش نیوتونه...
- آها آره همون
ماهی را در دست گرفت و خارج شد , کتی چرمی , شلواری بلند و بوتی واکس زده , سوار ماشین شد و تا خانه راند .
دم در ایستاد , نگاهی به سر در خانه کرد , آدرس ها , پلاکارت های تبلیغاتی «سمساری هاشم» , «آژانس آوا » , «املاکی ... » , مغازه های تو در تو صدای بوق شدید ماشین , مردم حیران خرید کرده , قدم هایی تند , واق واق بچه و صدای زنگ بلندگوی وانت «هندونه هندونه ... به شرط چاقو» , داخل خانه شد , راه پله ها را طی کرد به طبقه سوم رسید , دم در ایستاد چند بار در زد , پاسخی نبود , طبقه چهارم رفت در را باز کرد , تنهایی , عدم صحبت , سیاهی , تاریکی , پرده های حیران از ندیدن نور , خفگی و آلودگی هوای خانه , سکوتی مرگبار ارجعیت بر همهمه ی بازار , در را بست , به طبقه سوم رفت , در زد , کسی پاسخی نداد , در زد , در زد , زل زد , فرو رفت در خیال , پوچی , عدم وجود , تنهایی , مرگ و از این غیظ , جوابی نداد , طبقه چهارم رفت , در را باز کرد , هوای تاریک خانه با جسم خود و ماهی لزجش برخورد کرد , کلید را برداشت , طبقه سوم , در را باز کرد , حیرت , عدم درک واقعیت از دروغ , توهم , ماهی می افتد و پلاستیکش پاره میشود , مرد میدود زیر بغل جسم افتاده پیرزن را میگیرد , راه پله , پلاکارد های تبلیغاتی , هندوانه فروش هنوز در حال فریاد زدن است , مردم شتابان , ماشین , دود , مردم عجول , پیرزن را در ماشین میاندازد , با سرعت به بیمارستان میرود , اینبار در سر هیچ جز فکر پیرزن , میراند , دم بیمارستان می ایستد , فریاد میزند , روپوش هایی متحرک چشم هایی مشکی و در دو طرف صورت , بی تفاوت با برانکارد میدوند , , پیرزن درون محیط بیمارستان , صدای زنگ میکروفن , کودکی واق واق میکند , مردی آن طرف تر با روپوش سفید ها دعوا میکند , پرستار سرنگ را در دست کودکی معلول میکند , پیرمردی دود سیگار را در دهان جوانی فوت میکند و مرگ مرگ مرگ , عدم حیات پوچی , مرد حیران ایستاده , نوجوانی با دماغ خونی روی برانکارد خوابیده , دم در می ایستد ماشین را روشن میکند .
ماهی نفس های آخرش را میکشد
ماه میتابد , مرد هندوانه فروش به خانه میرود و میخوابد , ماه باز میتابد و حشرات دور مرد میگردند و میبالند به اینکه دو روز بیشتر زنده اند , در تنهایی باز , راه خانه پیموده و بر تخت میخوابد , ماه باز میتابد , در سر پوچی عدم حیات مرگ , تنهایی . بر میخزید ماهی مرده را در تنگ می اندازد و میخوابد , ماه هنوز میتابد , مرد هندوانه فروش در خواب هندوانه ای شیرین میابد .
پ.ن: موسیقی where is my mind از Pixies
پ.ن2: نقاشی چهره جنگ از سالوادور دالی