
ادامه قسمت سه ...(قبلی :)
تیر هایی که سوزن وار در پارچه حیات فرو میروند و قلب ها را به استخوان های سینه میدوزند.
تیر هایی که دختران روستایی بر قلبشان چون ملیله های رنگارنگ میدوزند .
تیرهایی که ردپای آتشینشان بر خشت خانه ها باقی میماند .
تیر هایی که برایشان اشک ها سرازیرند
تیرهایی که سرو ها را میشکنند.
3
خب من الان وسط یه معرکه ام نمیدونم باید چکار کنم , وسط بانک وایسادم , نگهبان یه تپانچه طرفم نشونه گرفته و منم همونطور یه تپانچه طرف مدیر نشونه گرفتم همه دارن جیغ و داد میکنن , من الان میتونم مدیرو بکشم ولی خودمم کشته میشم اگه همینطورم وایسم پلیسا میریزن داخل .
4
آدم احمق همیشه احمقه , آدم احمق مثل منه ,آدم احمق , آدم احمق , آدم احمق . الان بیست روز تو یه اتاق هلفدونی دارم آب خنک میخورم , حتی یه نفرم نتونستم بکشم لعنت بهم , همشو تلف کردم .
5
روی تمام دیوار ها نقش بسته اند حاطراتی که خاک میخورند .
روی دیوار ها چوب خط ها سخن از فرجام میگویند .
روی دیوار ها خطی خطی مشوشیست .
6
هم سلولی های جالبی دارم , تقریبا چهار نفریم در یک اتاق که از سر تا ته آن را چهار کاشی متوسط تشکیل داده , یک توالت کثیف و سه تخت خواب .
الان فکر میکنید میخواهم سه هم سلولی را شخصیت پردازی کنم و بگویم هر کدام داستان جالبی دارند ؟ پیشتر گفتم من کلیشه ای نمینویسم , هر کدام پی بدبختی خودشانند یا کیف قاپی کرده اند یا زنشان را کشته اند یا چه میدانم هنگام کیف دزدی ناگهان یک پیرزن فرسوده تصمیم گرفته سکته قلبی کند ., زندگی این سه نفر هیچ جذابیتی ندارد هر کدام از کودکی میان کثافت بزرگ شده اند , در فقر دست و پا زده اند و دست آخر برخلاف بانی و کلاید و گاد فادر در عدم شکوه یک دزد به زندان افتاده اند , پیشتر لابه لای آزادیشان جز پوچی و روزمرگی هیچ چیز دیگری نبوده .
7
روز پنجاه و هفتم است , میتوانم آثار فلاکت را بر صورتم حس کنم
8
روز شست وسوم , همیشه خیال میکردم زندان جای جالبیست ولی اینگونه نبود مثل تمام مزخرفات زندگی اینجا هم پس از مدتی رنگ پوچی میگیرد و آدم را نابود میکند .
به فیلم های مزخرف اعتمادی نیست , فیلم رستگاری در شاووشنک را میگویم آنقدر زندان را جذاب نشان داده بود خیال میکردم برایم تره خورد کرده اند روز اول گفتم حفره میکنم و فرار میکنم در این بین هم چار تا دوست پیدا میکنم و برایم تا ابد میمانند ولی من بدبخت مثل بیرون به هیچ بنی بشریی نمیتوانم بگویم دوست کلا باید همیشه تنها و بی کس باشم چون بنی بشر برایم جز توده ای گوشت متحرک و به درد نخور نیستند , یک مشت گراز که تنها مصرف میکنند و هیچ سودی ندارند .
9
دیوار جلوی تختم پر شده دیگر شمار روز ها از دستم درآمده احتمالا روز نود و ششم باشد , سه روز است جز آب هیچ چیزی نخورده ام , یکی از گردن کلفت های بند گیر داده که میخواهد مرا بکشد نمیدانم چه کرده ام , باید همینجا روی تختم بنشینم و تکان نخورم .
10
شب ها خوابم نمیبرد , دیوانه شده ام ,آن عوضی را منتقل کردند , هر شب خیال میکنم یکی با چاقو بالای سرم ایستاده , آن هم بندی های احمقم با من لج افتاده اند , یکیشان خیلی خیکیست درست پایین تختم میخوابد هر لحظه خواب میبینم با نشیمنگاه روی صورتم فرود آمده و خفه ام کرده است .
11
آرام مینشینم و در سکوتی محض به شاخه درختان می آویزم , خانه دور است و این من به دیوار ها مینگرم , اگر بالا تر از سیاهی رنگیست تنم را با آن می آسایم .
12
نامه های به جا مانده از زندان شخصیت تا اینجا ادامه دارد و از اینجا به بعد چیزی از او موجود نیست ,پرونده های زندان میگویند با اختلال شدید پارانویید به تیمارستان منتقل شده .
.....
پ.ن : مرسی از همه کسایی که خوندن و نظر دادن🌹
پ.ن 2 : دوستان عزیزم اگه ممکنه درباره پایان داستان نظرتونو بی تعارف بگید اگه فرصت شد دوست دارم یه پایان جدا هم براش بنویسم یعنی از قسمت سوم به بعد طور دیگه ای داستان پیش بره اگه نظری دربارش دارید خوشحال میشم برام بنویسید 🌿