
درختان با هم آواز میخوانند
و سرو ها میرقصند
لب جاده
سوز سرما
و شکستن سکوت آسفالت
به واسطه تایر ماشین ها
به سفر میروم
نمیدانم مقصدم کجاست

نشانی مرا
از بلند ترین ستاره آسمان بگیر
نشانم را از پیرمردی لال
و دخترکی سوخته در عشق بگیر
مرا از بالای کاج ها بنگر
و از آن بالا برایم دست تکان بده
به سفر میروم

نمیدانم تا آزادی چقدر راه است
این را از خط های سپید آسفالت پرسیدم
و از داغی سیب زمینی تنوری
و خوار های بلندی که دست را می آزارد
نمیدانم مقصدم کجاست

سراغم را
از زیباترین زن دهکده
و کوچک ترین بچه بگیر
من آنجایم
در حال سفر
مقصدم ناپیداست

نشانیم را
از کولبار های همیشه جا مانده ام بگیر
از لنگه کفش میان جاده
از چمدان افتاده در باد
از مردمان گمشده جنگل
نشانیم را از رد تایر های سیاه بگیر
من در سفرم
مقصدم ناپیداست
نمیدانم تا آزادی چقدر راه است
پ.ن : ویرگول خیلی داره باگ میزنه اعصابمو خراب کرده امیدوارم درست بشه 🤝