ویرگول
ورودثبت نام
Saghar
Sagharرنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
Saghar
Saghar
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ماموریت غیر ممکن در خانه2

همینطور که داشتم فکر می‌کردم چی کار کنم یهو چشمم افتاد به سایه‌ای که پشت مبل تکون خورد قلبم ریخت! گفتم “ای داد! حتماً دزده! یا شایدم جن! دیگه نمی‌تونستم فقط اونجا بایستم یه نفس عمیق کشیدم، مثل قهرمانای فیلم هندی و با تمام سرعتم دویدم سمت در خروجی دستگیره در رو چنگ زدم و با یه حرکت نمایشی بازش کردم و خودم رو پرت کردم بیرون البته یه خورده هم روی زمین غلتیدم که مثلاً صحنه اکشن‌تری بشه همینطور که می‌دویدم و نفس‌نفس می‌زدم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم هیچی نبود! فقط یه گربه سیاه بود که با قیافه حق به جانب داشت منو نگاه می‌کرد انگار که می‌گفت: “خیلی خب بابا ترسیدی؟نترس تقصیر من چیه که اینجوری می‌دویی؟!” مونده بودم که واقعا یکی اونجا بود یا همه‌ش کار این پیشی فضول بود.

{پارت اخر}

داستان ترسناکداستان طنزداستانکدزدارواح
۸
۰
Saghar
Saghar
رنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید