
اون شب از اون شبایی بود که عجیب بیحوصله و یهجورایی خالی بودم اتاقم تاریک بود فقط نور آبیِ سردِ مانیتور میخورد به صورتم حتی اونم حس میکردم درد داره انگار چشمام خستهتر از اونی بودن که بتونن دنیا رو تحمل کنن
یه موزیک آروم پخش میشد قهوهم نیمهسرد بود و من نمیدونم یه خلأ عجیبی تو دلم بود یه چیزی شبیه تنهایی از اون نوعی که بیصدا میاد و میچسبه به استخون بدنت
داشتم تایپ میکردم که برق یه لحظه سوسو زد همین یک لحظه کافی بود تا حس کنم یه موجِ سرد از ستونِ فقراتم رد شد نمیدونم چرا ولی اون لحظه یه حسی مثل قراره یه چیزی اتفاق بیفته تمام بدنمو گرفت
انگار اتاق یه نفس عمیق کشید و نگه داشت بعدش صدا شروع شد یه ((تقتق)) خیلی آرومِ ریز ولی دقیق نه از بیرون نه از طبقهٔ بالا درست از روبهرواز دیواری که همیشه ساکت بود
اول سعی کردم بیخیالش شم ولی بدن آدم بعضی وقتا زودتر از مغزش چیزی رو میفهمه دلم هُرّی ریخت پایین انگار یه مشتِ نامرئی از تو خالیم کرد چراغ گوشی رو روشن کردم و رفتم سمت دیوار
پُوسترم که یک جنگل قهوهای تاریک بود از یه گوشه کمی باد کرده بود
انگار یه دستی از پشتش فشار داده باشه وقتی نزدیکش شدم یه حسِ عجیب اومد سراغم یه جور احساس دیده شدن از اون نگاههایی که از پشت سرت میخوره بهت بدون اینکه حتی لازم باشه برگردی
با نوک انگشت پوستر رو بلند کردم یهو یه بوی نمِ سرد خورد تو صورتم یه سوراخ کوچیک تو دیوار بود سوراخی که مطمئن بودم دیشب اینجا نبود نور گوشیمو انداختم داخلش تا نور رسید داخل یه چیزی اون تو حرکت کرد موهام سیخ شد انگشتام خشک شد نفس تو سینم گیر کرد دیدمش دیدمش چی؟ یه چشمِ زنده خیس باز شده بود دقیقاً به چشمهای من خیره شده بود
همون لحظه حس کردم زمین زیر پام خالی شد نه جیغ زدم نه تکون خوردم فقط یه حس سنگین وحشت مثل وزنه روی قفسه سینه ام نشست چون اون چشم داشت میخندید و درست وقتی خواستم یک قدم عقب برم از تو تاریکیِ سوراخ یه صدای خیلی آروم خیلی نزدیک زمزمه کرد: ((تو هم تنهایی))
Part 1