
همینطور که داشتم فکر میکردم چی کار کنم یهو چشمم افتاد به سایهای که پشت مبل تکون خورد قلبم ریخت! گفتم “ای داد! حتماً دزده! یا شایدم جن! دیگه نمیتونستم فقط اونجا بایستم یه نفس عمیق کشیدم، مثل قهرمانای فیلم هندی و با تمام سرعتم دویدم سمت در خروجی دستگیره در رو چنگ زدم و با یه حرکت نمایشی بازش کردم و خودم رو پرت کردم بیرون البته یه خورده هم روی زمین غلتیدم که مثلاً صحنه اکشنتری بشه همینطور که میدویدم و نفسنفس میزدم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم هیچی نبود! فقط یه گربه سیاه بود که با قیافه حق به جانب داشت منو نگاه میکرد انگار که میگفت: “خیلی خب بابا ترسیدی؟نترس تقصیر من چیه که اینجوری میدویی؟!” مونده بودم که واقعا یکی اونجا بود یا همهش کار این پیشی فضول بود.
{پارت اخر}