دوباره افکار مجیکال برمیگردن. چون اون شب من عجیب بودم. اون شب انگار پونصد و شصت و هشتمینباری بود که میدیدمش.

امروز صبح نفسم بالا نمیومد و حالم خوب نبود. برای اولینبار از بابام درخواست کردم. درخواست کردم که من رو برسونه به پیست دوچرخه. تهنایی دوچرخهسواری کردم. با خودم اسکارف قدیمیم رو بردهبودم. انداختم زیرم و نشستم، نوشتم و آهنگ گوش کردم. باد میومد. میرفت تو جونم. آفتاب تیز بود ولی بهم آسیب نزد.
برگشتنی دوباره از بابام درخواست کردم بیاد دنبالم. تا وقتی بیاد رفتم تابسواری کردم. یه دوست جدید پیدا کردم. اسمش مبینا بود. از من بزرگتر بود ولی با باباش اومدهبود و طرز کارکرد مغزش فکرکنم با ما متفاوت بود. بهم گفت هیچوقت اسمم رو یادش نمیره و خیلی دوستم داره.
بابام برگشتنی من رو برد تا باهم بستنی بخوریم. راستش فهمیدم که این چندوقته چقدر از بابام فاصله گرفتم و چقدر دیوار ساختم بینمون. راستش فهمیدم که این اواخر نفرتم از مردها و مردونگیشون رو بیدلیل روی بابام فرافکنی میکردم و خب خجالت کشیدم از کارهای ناخودآگاهم.
زندگیم خوبه. بدنم قویه. ذهنم توانایی رشد داره. خونوادم واقعا یه اثر هنرین. دوستهام واقعا منحصر به فرد و عزیزن. خوشحالم و امید دارم که هرچقدر شرایط گوه باشه، میتونم روحم رو مثل یه نیلوفر نگه دارم.