
«آهسته بخوانید!»
به این سه عبارت نیک بنگرید:
واقعیت
من
برداشت من از واقعیت
به گمانتان آدمی کدام یک را بیشتر میشناسد؟ واقعیت را؟ خود را؟ یا روایت خود از واقعیت را؟
آیا انسان واقعیت را میشناسد؟ در سادهترین مثال، آب واقعا چیست؟ مجموعهای از مولکولهای H2O یا مایعی بیرنگ و شفاف که نور را از خود عبور میدهد؟ آنچه که موجودات زنده را سیراب میکند؟ مادهی لازم برای واکنشهای زیستی؟ یا...
همهی اینها ویژگیهای آب است، اما آب نیست. آب، آب است. شاید واقعیتِ نهاییِ آن هرگز به تمامی قابل درک نباشد. صرفا قابل حس است. حس خام وقتی که تفسیر میشود به درک تبدیل میشود. میتوانی آب را بنوشی، طعمّ بیطعمش را بچشی، بوی بیبویش را ببویی، رنگ بیرنگش را ببینی، گاه صدایش را میشنوی و گاه لمسش میکنی. اینها واقعیت آب است نه آنچه که «پیرامون» آب میدانیم...
دانش بشر، دستکم در بسیاری از حوزهها، بیش از آنکه خودِ واقعیت را کشف کند، آن را روایت میکند. روایتی که با اصول منطقیاش قابل تبیین است. و اگر با منطقش قابل توضیح و توجیه نباشد، آنقدر روایت را تغییر میدهد تا به قول خودش به واقعیت دست پیدا کند، هرچند بعید میدانم هیچ روایتی بتواند تمام واقعیت را در بر بگیرد. آدمی را به واقعیت، جز با حس آن، شاید هیچ راهی نباشد.
یک منِ حقیقی داریم و یک منِ مجازی. به تعبیر دیگر، یک منِ عینی داریم و یک منِ ذهنی.
منِ مجازی در مجاز زندگی میکند، لا به لای افکار، خیال و باورها. منِ حقیقی در زمین واقعیت میزید، با دیدن، شنیدن، لمس کردن و هر احساس بیواسطهی دیگر از واقعیت.
وجود هردوی این منها برای من ضروری است اما مهم است که چه زمان و چه مکانی، کدام من فعال باشد و چرا...
وقتی منِ مجازی فعال میشود، دیگر آنچه که اهمیت دارد، لمس واقعیت نیست، آن است که این «من» چگونه واقعیت را تفسیر میکند؟ چگونه تصویر میکند؟ او باید ذهنیت خود را در ساختار ذهنیاش بگنجاند. هر برداشتی از واقعیت (ذهنیت) که در این ساختمان جا نشود، مثل پتکی بر ستون خانه میماند. پس این منِ مجازی چه میکند؟ آنقدر تصویر را تغییر میدهد تا در تناسب با ساختمان ذهنیاش قرار بگیرد، و در این میان اهمیتی ندارد که تا چه اندازه این تصویر از واقعیت تبعید شده، تنها آنچه که مهم است تایید تصاویر قبلی و ساختمان پیشین عقیده است.
منِ واقعی، تا حد زیادی از تحلیل و تفسیر فاصله میگیرد. او فقط مشاهده میکند. مشاهده به معنای خاص و عام. یعنی شهود میکند با هر ابزاری که داشته باشد، خواه چشم باشد، خواه گوش و خواه ذهن. آری ذهن هم میتواند مورد مشاهده قرار بگیرد. افکار را میتوان شهود کرد. اگر شک دارید پیشنهاد میکنم سمینار گذر از ذهن از مزدافر مومنی را «مشاهده» کنید، جهان من پس از این ویدیوها دگرگون شد، شاید جهان شما نیز دگرگون شود...
داشتم میگفتم... منِ واقعی ساختمانی ندارد که بخواهد چیزی را در آن به زور جای دهد. میدانی تفاوتش با منِ مجازی در چیست؟ منِ مجازی چون خود را محور جهان میپندارد، باید جهان را در خود جای دهد. منِ واقعی چون جهان محور است، خود را بخشی از جهان میداند، پس به جای آنکه جهان را در خود جای دهد، خود را در جهان جای میدهد. اگر تعبیر وحدت وجود را بپذیریم، آنچه گفتهاند برای من بیشتر یادآور حالتی از منِ واقعی است تا منِ مجازی. در مجاز آنچه هست دوگانگیست، شادی است و غم، خشم است و سرخوشی، عشق است و نفرت... اما در تجربهی من، واقعیت بیش از آنکه عرصهی دوگانگی باشد، میل به وحدت دارد.
به گمانم جهان تحت نوعی شهود و شعور دائمی است (که اگر نبود چنین نظمی برایم قابل تصور نبود) و به همین سبب در «مهر» مطلق است. زیرا مهر زمانی جاری است که عمل مشاهده انجام گردد. وقتی احساس دیده شدن داشته باشم، «مهر» را درمییابم و به همین ترتیب آنگاه که به دیگری احساس دیده شدن دهم به او مهر ورزیدهام.
از این منظر، منِ واقعی در مهر میزید. کمتر به ظلم و لطف در قالب دوگانههای ذهنی میاندیشد. پس ظالم و مظلوم را نیز بیش از آنکه هویتهایی ثابت بداند، نقشهایی در روایتهای ذهن میبیند. به عدالت معتقد نیست، به آن معنای رایجش، اما در اعتدال میزید. منِ واقعی آگاه بر دوگانگیهاست. شب و روز را انکار نمیکند، اما آنها را در وحدت با هم مییابد. اینها را به انتزاع و در ذهنیت نمیتوان یافت. یا دستکم من نیافتهام. این وحدت را باید شهود کرد.
اکنون که تا اندازهای با این دو ساحت آشنا شدیم، میتوان دوباره به آن سه عبارت آغازین بازگشت:
واقعیت
من
برداشتِ من از واقعیت
برداشت یا تفسیر من از واقعیت، راه ارتباط منِ مجازی با جهان است. گاه ضروری است، اما کافی نیست. راه ارتباط منِ واقعی با جهان، مشاهده و تجربهی بیواسطه است؛ زیرا خود را بخشی از واقعیت میداند، نه صرفاً ناظری بیرون از آن.
به گمان من، انسان همواره میان واقعیت و مجاز در تعلیق است و هر دو برای زندگی او لازماند.
اما اگر مجاز از واقعیت پیشی بگیرد ــ چیزی که احساس میکنم در زندگی انسان امروز بسیار رخ میدهد ــ فاصلهی ما با تجربهی مستقیم جهان بیشتر میشود. آنقدر که گاهی در روایتهای ذهنی خود گم میشویم و تعلیق، آرامآرام به نوعی تبعید از واقعیت بدل میشود.
حالت مطلوب، به باور من، آن است که بیشتر در واقعیت زندگی کنیم و هر از گاهی به جهان مجاز سر بزنیم؛ نه برعکس. ما برای زیستن، شاید به این همه فکر، خیال و تصویرپردازی نیاز نداشته باشیم.
گاهی مسابقههای ورزشیِ امروز را با پیش از اختراع تلفن همراه مقایسه میکنم. تماشاگرانِ گذشته، بیشتر در خودِ مسابقه حضور داشتند. امروز اما بسیاری، بیش از آنکه مسابقه را زندگی کنند، مشغول ثبت تصویر آن برای آیندهاند. نقدِ حالی که آن را به نسیهی آینده میفروشیم.
ذهن ما همیشه این را درک نمیکند؛ زیرا ابزارش تصویرسازی است. اما تجربهی مستقیمِ واقعیت، گاه یادآوری میکند که تصویر ذهنی هرچقدر هم قدرتمند باشد، خودِ واقعیت نیست. چرا که اساسا فهم، قابلیت منِ مجازی است و به همین سبب از احساس این واقعیت عاجز است که تا چه اندازه تصویر ذهنی میتواند واقعیت عینی را مخدوش و ویران «جلوه» دهد. این تصویر ذهنی قابلیت تغییر و تاثیر بر واقعیت عینی را ندارد، صرفا میتواند آن را به شکلی خاص (که مطلوب منِ مجازی باشد) نمایش دهد.
بعد از نوشتن این متن نسخهای که برای زندگانیِ خود میپیچم از اصول سادهای تبعیت میکند:
نخست: اینکه اولویت با واقعیت است نه روایت من یا دیگران از آن. پس بازگشت من همواره به سوی واقعیت است.
دوم: هرگاه احساس عدم تعادل، تشتّت و یا تشدّد کردم، بدان معناست که منِ مجازی بیش از آنچه که باید، وظیفهی احساس و ادراک را عهده دار است. پس با بازگشتی تعمّدی به واقعیت (که خاصیت متعادل کننده دارد) احساس و ادراک خود را متعادل میکنم. این نکته حائز اهمیت است که عدم تعادل ویژگی جهان مجاز و واقعیت «هردو» است. اما آن جهانی که بیشتر به سوی تعادل حرکت میکند، واقعیت است و آن جهانی که بیشتر پراکنده میسازد و دوگانهسازی میکند، شکافها را عمیقتر و تفاوتها را گستردهتر مینمایاند، عالم مجاز است.
سوم: جهان مجازی خاصیت غرق کنندگی دارد چرا که ما را در پهنهای رها میسازد که فاقد کنترل مستقیم هستیم، یعنی گذشته و آینده. وقتی شما در اقیانوس زمان بیدست و پا رها شوید، غرق شدن سرنوشت طبیعیست. به همین سبب همواره منِ مجازی را به واسطهی همان ابزار اعمال قدرتش (یعنی زمان) محدود میکنم. او مرا به گذشته و آینده میکشاند، من او را به «حال» میکشانم، یعنی تنها زمانی که واقعیست و منِ واقعی کنترل دارد. اینها که گفتم خود را در عمل به صورت «مشاهدهی ذهن، فکر، خیال، تصور و به طور کلی مجاز» نشان میدهد.
فکر کردن ابزار فوقالعادهایست تنها زمانی که تحت تابش شهود و شعور قرار بگیرد. اصل آن است که من صاحب فکر باشد (یعنی در قلمروی منِ واقعی، در لحظهی حال) تا اینکه فکر صاحب من باشد (در قلمروی منِ مجازی، در گذشته و آینده)
به گمانم همین سه اصل، دستکم برای آغازِ یک زندگیِ آگاهانه کفایت میکند. یادم میماند که فکر و تصویر بد نیستند؛ فقط خودِ واقعیت نیستند، هر زمان دوباره به تجربهی زندهی جهان متصل شوند، میتوانند به زیباترین شکل، در خدمت زندگی قرار بگیرند. میتوانند ارزشمند باشند، الهامبخش باشند و حتی روزی به واقعیت تبدیل شوند، اگر و تنها اگر از جهانِ ذهن به جهانِ عمل گام بگذارند.
شاید مهمترین چیزی که از این متن برای خودم میخواهم بردارم، همین باشد:
هرگاه میان «واقعیت» و «روایت» فاصله افتاد، پیش از آنکه روایت را باور کنم، واقعیت را مشاهده میکنم. از واقعیت تا باور، یک «شهودِ بیطرف و بی واسطه» فاصله است...
شاید حقیقت، همیشه همانجایی منتظرمان باشد که آخرین بار، با شتاب از کنارش عبور کردهایم...
پ.ن: اینها که نوشتم قرار نبود فلسفهبافی باشد؛ پس بیش از آنکه با عینکِ فلسفه بخوانید، با تجربهی زیسته بخوانید.
برای تأیید یا رد شدن ننوشتهام. میتوانید نقد کنید، بپذیرید یا انکار کنید؛ آن بخش، بیشتر به جهان شما مربوط است. اما آنجا که به جهان من مربوط باشد، از نقد و گفتوگو استقبال میکنم.
هیچ روایتی آنقدر مقدس نیست که ما را از مشاهدهی واقعیت بینیاز کند؛ این نوشته هم خود، یک روایت است. پس اگر چیزی از آن واقعیت داشته باشد، نه در واژههایش، که در روح آن است. روح متن را شهود کنید؛ همانگونه که نوشتن، برای من نوعی شهود است. نوعی از دیدن، نه دیده شدن.
نوشته را همینجا، با همین نقصهای فعلیاش، متوقف میکنم. به گمانم کافی است.
به مهر باشید.