
چراغ که خاموش شد، تاریکی، نه به مثال یک نیستی، که چون ردایی فاخر از شبِ بیانتها، بر شانههای نحیفِ اتاق فرو افتاد؛ شبی که ماه از خاطرش گریخته بود و ستارگان، در گلوی آسمان، خاموش مانده بودند. سایهها، این فرزندانِ نورِ رمیده، درهمآمیختند و موجوداتی را زادند که چهرهشان نه در چشم، که در مخیلهی هراسانِ آدمی نقش میبست. دیوارها، آن مرزهای ایستاده میان بود و نبود، لب گشودند و از قصهی عشقهایی گفتند که در گهوارهی فراموشی، جان سپردند. و سکوت آن پیرِ فرزانه، آرام و مرموز در گوشهای نشست، و چشم به راه ماند تا رویاهای خاموش شده، آن شمعهای بی نور، از خواب برخيزند و باز بر پردهی شب نقش بیافکنند.
و در این ضیافتِ خفته، او آفریدهی جانِ من بود؛ نه مردی از گوشت و استخوان، که رویایِ سررشته از تار و پودِ وهم. من او را روزی هزاربار، در عالمِ خیال میبافتم و میشکافتم، پودش از مهتابِ شبانهی جوانیام بود و تارش از نغمههای ناشنیدهی دلی که نجوایِ تپیدن را از یاد برده است. هر شامگاه که خورشید در افق میمرد، من بر چلهگاهِ ذهن مینشستم و او را نقش میزدم، چشمانش را از ژرفایِ افسانهای دور، لبخندش را از انحنای هلالی که در آب افتاده باشد، و نفسش را از گریزِ شتابزدهی نسیمی در لابهلای شکوفههای بادام، میدزدیدم. و چون این بافت به کمال میرسید، او برابرِ دیدگانم میایستاد، با آن دو چشمِ بیفروغِ خرماییاش، و من هرگز نتوانستم بر عمقِ جانِ آن چشمها، بوسه زنم.
چه وصالی! عاشق معشوق را از عدم میزاید، و باز به آغوش همان عدم میسپارد. من به مثالِ شمعی بودم که پروانهی خویش را خود میآفرید، و در شعلههای سردخیال خود نیز با او میسوخت. او رویایی بود که من در خیالِ خویش، با تار و پودِ وهم، میبافتم.