ویرگول
ورودثبت نام
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها 'پرونه‌ای بود آبی، شبیه آسمان سپیده زده، شبیه دریای باران خورده، شبیه هر لبخندِ در با زده شده.
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

سرابِ نازکِ خیال.


چراغ که خاموش شد، تاریکی، نه به مثال یک نیستی، که چون ردایی فاخر از شبِ بی‌انتها، بر شانه‌های نحیفِ اتاق فرو افتاد؛ شبی که ماه از خاطرش گریخته بود و ستارگان، در گلوی آسمان، خاموش مانده بودند. سایه‌‌ها، این فرزندانِ نورِ رمیده، درهم‌آمیختند و موجوداتی را زادند که چهره‌شان نه در چشم، که در مخیله‌ی هراسانِ آدمی نقش می‌بست. دیوار‌‌ها، آن مرز‌های ایستاده میان بود و نبود، لب گشودند و از قصه‌ی عشق‌هایی گفتند که در گهواره‌ی فراموشی، جان سپردند. و سکوت آن پیرِ فرزانه، آرام و مرموز در گوشه‌ای نشست، و چشم به راه ماند تا رویا‌های خاموش شده، آن شمع‌های بی نور، از خواب برخيزند و باز بر پرده‌ی شب نقش بی‌افکنند.

و در این ضیافتِ خفته، او آفریده‌ی جانِ من بود؛ نه مردی از گوشت و استخوان، که رویایِ سررشته از تار و پودِ وهم. من او را روزی هزار‌بار، در عالمِ خیال می‌بافتم و می‌شکافتم، پودش از مهتابِ شبانه‌ی جوانی‌ام بود و تارش از نغمه‌های ناشنیده‌ی دلی که نجوایِ تپیدن را از یاد برده است. هر شامگاه که خورشید در افق می‌مرد، من بر چله‌گاهِ ذهن می‌نشستم و او را نقش می‌زدم، چشمانش را از ژرفایِ افسانه‌ای دور، لبخندش را از انحنای هلالی که در آب افتاده‌ باشد، و نفسش را از گریزِ شتاب‌زده‌ی نسیمی در لابه‌لای شکوفه‌های بادام، میدزدیدم. و چون این بافت به کمال می‌رسید، او برابرِ دیدگانم می‌ایستاد، با آن دو چشمِ بی‌فروغِ خرمایی‌اش، و من هرگز نتوانستم بر عمقِ جانِ آن چشم‌ها، بوسه زنم.

چه وصالی! عاشق معشوق را از عدم می‌زاید، و باز به آغوش همان عدم می‌سپارد. من به مثال‌ِ شمعی بودم که پروانه‌ی خویش را خود می‌آفرید، و در شعله‌های سردخیال خود نیز با او می‌سوخت. او رویایی بود که من در خیالِ خویش، با تار و پودِ وهم، می‌بافتم.

خیالنوشتنرویانیستی
۷
۷
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
پرونه‌ای بود آبی، شبیه آسمان سپیده زده، شبیه دریای باران خورده، شبیه هر لبخندِ در با زده شده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید