
رفیق عزیز؛ از یک حفاری بزرگ برگشتهام. حق با تو بود. میدانی منظورم چیست. اما کاش مراقب جملههایت باشی که بعضیهایشان من را تا اعماق ناآرامترین اقیانوسها میبرد. من را میکشاند تا قطب جنوب و خودت میدانی که بازگشتن از آن سرزمین منجمد شده چه سخت است. بهم گفته بودی یک کلاه باید برات بخرم از اینها که باستانشناسها سرشان میگذارند. هی میگردی یک چیزهایی از آن قدیمها پیدا میکنی. تو راست گفتهای. من در عمارتهای باستانی و بازماندههای کهنِ گذشتهام زیاد جستوجو میکنم. به قصد یافتن چیزهایی که توی ذهنم یک سؤال بیجواب شدهاند، یک معمای تاریخی بزرگ. یک حلقه گمشده در سیر تکاملیام.
رفیق عزیز؛ میدانی چه کسانی بیشتر با گذشتهشان درگیرند؟ میدانی چرا بعضیها باستانشناس میشوند و بعضیها فضانورد؟ بیا به جواب این سؤالها فکر کنیم. من کلاه حفاریام را درمیآورم، تو هم من را بغل بگیر تا به جوابهای بهتری برسیم.