
انگار هر آدمی نتیجه زخمها و تروماهایی است که تجربه کرده؛ اما سعی میکند مدام مخفیشان کند و یا تبدیلشان کند به عادتها و ویژگیهایی که کمتر آسیبپذیرند. مثل درونگرایی که شاید اولین بار از یک انزوای اجباری شروع شده و بعد آن را پذیرفتهای و کمکم جا گرفته در وجودت.
شادیها و خوشیها تو را به جلو میبرند ولی زخمها همیشه تو را برمیگردانند به عقب، به مبدأ خودشان. هر بار دیگران زخمت را فشار میدهند انگار دوباره آن لحظه ازلی تکرار میشود، دوباره از اول دلت میشکند، دوباره برایش اشک میریزی. آن بیرون همهچیز در زمان حال میگذرد ولی تو پنج سالهای و بادکنک قرمزت را باد با خودش برده است. لذتها دور و خوشیها غیرممکن میشوند و دنیا بیش از حد بزرگ به نظر میرسد. هیچکس نمیداند زلزلهای در مقیاس چند ریشتر همهی آبادیهایت را خراب کرده. چون تو اینجا نیستی، تو به زخمت برگشتهای. بعدها، شاید یکبار برای همیشه خطر میکنی و یک نفر را، آنکه آدم امن توست، به تماشای زخمهایت میبری. مینشیند کنارت و میبیند که چطور بادکنک قرمز توی هوا میرقصد و شناور میشود و از دست میرود، حتی درد میکشد با تو و کنارت اشک میریزد. بعد انگار شبهای روشن آبادیات شروع میشود. زخم هم هست اما به اندازه قبل دردناک نیست و نمیتواند در انزوا مثل خوره روحات را بتراشد و بخورد.