
برای بهار پیش رو، مثل رؤیای شبهای روشن، دلم شاعری غریبه میخواهد که از تاریکی نجاتم بدهد، چمدان بزرگ قصههام را بگیرد و دعوتم کند به گپ و چای و تمام غزلهای سعدی را از حفظ باشد. هی نگاه کند به من، به سکوتم، به لبخند ماسیدهام، به چتریهای نامرتبم، به آشفتگیام، به تنهایی پرهیاهویام و متناسب با همهشان غزلی بخواند و صداش درست مثل صدای استاد، غمدار و سرد باشد، شبیه بهاری که پشت در است. ولی چه باک؟ با شاعر میشود پیادهروی کرد در شبهای روشن بهاری چون در محله شاعر، چراغهای رابطه روشناند. میشود پیش او رازهای بزرگ را فاش کرد و قدمزنان به کتابفروشی رفت. اینبار البته کتابفروشی نقش مهمی در زندگیام ایفا نمیکند، فقط مکانی است برای باز گفتن و فاش کردن اسرار و رسیدن به حرفهای نامنتظر. بعد نوبت به نوشتن نامه برسد. شاعر باز غزلها را بریزد روی کاغذ و نخواهد از توی چمدان قصهای بیرون بکشم و شرح دهم غم تو را نکته به نکته، موبهمو. بهجاش شاعرانهترین جملهها را بنویسد، جملههایی که محال است به ذهن من برسند چون که خب، من شاعر نیستم، من رؤیای شبی هستم در بهاری که هنوز نرسیده.