
مدتی است که در حال کارکردن روی غرور خودم هستم. وقتی میگویم کارکردن، منظورم تمرینِ مستمرِ تواضع است.
مدتی است که در حال یادگیریِ تواضع و فروتنی هستم. سعی دارم از نگاه متکبرانهام به دیگران و یا هر چیزی غیر از آدمیزاد، بهتدریج کم کنم و به جایش نگاهی مهربانانه و یا حداقل نگاهی داشته باشم که کمتر بوی غرور و تکبر بدهد.
من نه تنها آسیبهایی را که بخاطر وجود غرور در زندگیام به خودم و حتی دیگران زدهام، بلکه آسیبهای ناتمام و زخمهای بدون جبرانِ آن را در زندگی دیگران نیز، با چشمهایم بهوضوح دیدهام.

به همین دلیل است که از وجود دیوی به نام غرور در دنیای درونی خود میترسم و تلاش میکنم تا هرچه زودتر موفق به ریشهکن کردنِ آن شوم.
اما این را بهخوبی فهمیدهام که برای مدتی، هرچند طولانی، ممکن است جایگزین دقیق و شفافی برای جای خالی آن نداشته باشم. و نمیدانم رنگ تواضع چه رنگی است و یا زندگی بدون غرور چه حال و هوایی دارد؟!
زمان زیادی لازم دارم تا چیزی را که در دردِ خود پرورش دادهام، بهکمال ریشهکن کنم.
«من از کمالِ خود، از خود، از خرد، از هر چه هست
چون تشنهی حق شدم، از خود گذشتم، از همه»
حافظ
خودم پرورشدادم، ریشهکن کنم.