ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهیادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

تعظیم در مترو

این داستان بخشی از تمرین من برای مشاهده واقعیت است

صابر کنار پنجره ایستاد و انگشتانش دور میله‌ی واگن حلقه زدند. صدای برخورد قطعات فلزی با همهمه‌ی مسافرها در فضا پیچید. قطار تکانی خورد و چند نفر به شیشه برخورد کردند. بچه‌ای در میان جمعیت گریه می‌کرد.

صابر خودش را به شیشه‌ی واگن چسباند و به خط سیاه روی دسته‌ی فلزی خیره شد.

قطار در ایستگاه مکث کوتاهی کرد. مردی هنگام خروج، کیفش به پای مسافری گیر کرد. صدای اعتراض از لای جمعیت بالا آمد و چند نفر دیگر خودشان را داخل واگن کشاندند.

قطار دوباره به راه افتاد.

صابر دست برد و پاکت سفید درون جیبش را فشرد. نگاهش را از میله برداشت و به صورت محوش در شیشه خیره ماند...

مردی به شانه‌اش زد و پرسید:

«حالتون خوبه؟»

صابر سرش را برگرداند.

«خوبم.»

مرد ابروهایش را بالا برد.

«چند بار صداتون زدم. نشنیدین؟ بیمارستانه… ایستگاه آخر.»

درهای قطار باز شدند. لبه‌ی تاخورده‌ی پاکت از جیبش بیرون مانده بود. صابر به آهستگی از پله‌ها پایین رفت؛ عجله‌ای نداشت. شانه‌هایش کمی افتاده بودند؛ مانند کسی که به واقعیت پیش رویش تعظیم می‌کند.🌱

آرام بگیرید؟

واقعیتمتروپذیرشسکوتخودشناسی
۰
۰
سایه
سایه
یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید