
سه ماهه که طلسم شدم؛ مثل یه دکوریِ بیجون افتادم زیر سنگینیِ این شیشه. بعید میدونم دیگه از زیرش دربیام. همهچیز تقصیر اون جوادِ احمقه. تا منو تو مشتش گرفت، بدبختیم شروع شد. آخه کی یه پنجاه هزاری رو میذاره زیر شیشه؟ حالا اگه یه پول قدیمی و رنگورورفتهای چیزی بود، باز یه حرفی؛ ولی آخه من؟
تو همین فکرا بودم که یه سایه افتاد رو شیشه. صدای دختری اومد که با اصرار از باباش میخواست همون شکلات سبزایی رو که دوستش نسترن میگفت، براش بخره. باباش کلافه میپرسه: «از اینا؟» و من به سختی میبینم که دخترک با ذوق سرش رو تکون میده. مرده قیمت میپرسه و فروشنده میگه: «پنجاه هزار تومن.» مرده کارت همراهش نیست؛ یه صدی تاخورده میذاره رو میز. فروشنده پول خرد میخواد و مرده نه خرد داره و نه موبایلش رو آورده که کارت به کارت کنه. نگاه فروشنده رو من سُر میخوره و به مرده میگه: «شانست یه دونه پنجاهی این زیر دارم.» و اینجوری منو از زیر شیشه کشید بیرون و گذاشت تو تاریکیِ کیف چرمیش.
من الآن پد بینیام. ۳ روز گذشت. بوی چرم کیف دیگه برام تکراری شده. صداهای بیرون حتی مبهمتر از قبل میرسن. خانمش بهش میگه: «این بالشتکهای بینی عینکت خراب شدن. عوضشون کن. خرجی هم نداره.» میره تو عینکفروشی. از سلام و علیکها میفهمم. پد بینیهای عینکش نو میشن.
من میافتم تو یه کشوی تاریک. من الآن تیغ کاترم. ۱ روز میگذره. یه صدای مردونه میپیچه: «علی بیا اینجا!» علی میاد. مرده کشو رو باز میکنه، منو میده دست علی. سرزنشش میکنه که دیروز باید میگرفت و بعد، من و علی بدوبدو از شلوغی خیابون رد میشیم. میرم تو یه گاوصندوق سرد. چند هفتهی طولانی میگذره و بالاخره میام بیرون. نور که به تنم میخوره میفهمم من کرایه ماشینم.
دیگه اسما رو نمیشناسم. یه مسافر سوار میشه. پیاده میشه. میرم تو خفگیِ داشبورد. یکی دیگه سوار میشه. و یکی دیگه. و یکی دیگه. صدای این یکی رو میشنوم که میگه: «حاجی، لاستیک عقبت خیلی کمباده. برو آپاراتی.»
ماشین میره آپاراتی. دستای کوچیک و سیاهِ یه پسر دهساله منو میگیره. لاستیکای عقب باد میشن و مرده میره.
یه باد تند میوزه. از لای انگشتای پسرک سُر میخورم و درمیام. تو هوا پرواز میکنم؛ یه چرخ کوتاه تو باد میزنم و از نسیم لذت میبرم. میافتم رو آبِ روونِ جوبِ چندتا کوچه اونورتر. من الآن هیچی نیستم. دیگه آزادم.