حمیدرضا·۹ روز پیشباد لاستیکسه ماهه که طلسم شدم؛ مثل یه دکوریِ بیجون افتادم زیر سنگینیِ این شیشه. بعید میدونم دیگه از زیرش دربیام. همهچیز تقصیر اون جوادِ احمقه. تا…
حمیدرضا·۱۰ روز پیشخانهنسیم ملایم، گردن چمنهای بلند و نیمهمرطوب را همچون کودکی خجالتزده خم میکند و موجِ این رقصِ خجالت تا انتهای دشت میرود. هر طرف تا بینهای…
حمیدرضا·۱۸ روز پیشدانههای برفرقص پیچدرپیچ دانههای برف پردهایست که آنسوی خیابان را از چشمم پنهان میکند. اینجا زیر سقف این پاساژ بزرگ، پیرمردی کتابهایش را روی میز…
حمیدرضا·۱ ماه پیشآنجا که صداها نمیرسند«نمیای بازی کنیم؟» صداش از پشت شیشه مبهم بود. انگار یکی از پشت سر گوشام رو با دستاش گرفته باشه. همونطور که نگاش میکردم این جمله رو با ناام…
حمیدرضا·۳ سال پیشتوصیفی ملالانگیز از هوای سرددر مورد پاییز و زمستان و سرما و خلوت و صدای کوچه و چای و لباسهای گرم.
حمیدرضا·۳ سال پیشمیز اتاق ۱۷۹ببین، میدونم این چیزی که میخوام بهت بگم حالت رو میگیره. ولی الآن یه مدته دارم این دست و اون دست میکنم. چون یکی از کارمندای قدیمی ما هس.…
حمیدرضا·۳ سال پیشمرگِ بودنهامرگ تکینگیِ تمام چیزهاییست که دوستشان ندارم. برای همین مرگ را دوست دارم. مثل یک سیاهچالهی ابله، به جای بلعیدنِ جرم و انرژی...