
نسیم ملایم، گردن چمنهای بلند و نیمهمرطوب را همچون کودکی خجالتزده خم میکند و موجِ این رقصِ خجالت تا انتهای دشت میرود. هر طرف تا بینهایت «هیچ» لطیفیست که مرا دعوت میکند. افق همچون مادری مرا صدا میزند. خانه کوچکی روبرویم است. دست مشت شدهام را به در بستهاش میکوبم. سپس میایستم و فقط صدای باد را میشنوم. ترسی وجودم را فرا میگیرد. دوباره با مشت شروع به کوبیدن میکنم. هر لحظه محکمتر. میکوبم و میکوبم. نه اینکه دلم بخواهد وارد شوم، نیاز به وارد شدن دارم. کار به لگد زدن و تنه زدن میرسد. شانهام درد میکند. هرچه محکمتر میکوبم قفسه سینهام بیشتر درد میگیرد. انگار به سینهی خودم میکوبم. کمکم اشکهایم جاری میشوند اما گریهام صدا ندارد. خون تا آرنجهایم چکه میکند و روی چمنهای شاد میریزد. پاهایم تا زیر زانو خاک شدهاند. زیر چشمانم را پاک میکنم. جای اشک با خون عوض میشود. باز هم میکوبم و درست قبل اینکه نقش بر زمین شوم سرانجام در باز میشود. به بیرون باز میشود. به اطرافم نگاه میکنم و میبینم از قبل داخل بودهام. اینجا ساکت است. نسیم پردههایم را تکان میدهد. در و پنجرهایم را میبندم. چراغهایم را خاموش میکنم. دشت صدایم میزند.