پیراندیشِ کودک خو·۶ روز پیشحکمِ جلبِ صبحگاهینورِ کمرمقِ صبحگاهی که به درونِ اتاق خزیده بود، نه نویدِ بیداری، که حکمِ جلبِ من به محکمهی بیرحمِ روزمره بود. با دستانی لرزان، شیرِ آب ر…
حمیدرضا·۱۰ روز پیشخانهنسیم ملایم، گردن چمنهای بلند و نیمهمرطوب را همچون کودکی خجالتزده خم میکند و موجِ این رقصِ خجالت تا انتهای دشت میرود. هر طرف تا بینهای…
حمیدرضا·۱ ماه پیشآنجا که صداها نمیرسند«نمیای بازی کنیم؟» صداش از پشت شیشه مبهم بود. انگار یکی از پشت سر گوشام رو با دستاش گرفته باشه. همونطور که نگاش میکردم این جمله رو با ناام…
شاهرخ خیرخواهدر،نویسنده رمان مقاله ،وآرایه های ادبی·۴ ماه پیشعشق و فقرو شاید عشق هم پاره ای نان باشد که جدایی هایش میان رعیا،و وصالش میان اغنیا دست به دست میشود. شنیدم که نازک دلی زیبارو به مردی شوریده گفت؛…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱ سال پیشآن هاداستان کوتاه آنها :داستانی راجب خودفرامواشی انسان در عصر مدرن وفاصله گرفتن از معنای واقعی انسانیت .....