شهبانوی من سلام...

گرداب چشمانت مرا اسیر کرده است و من
ماه خود را در آن میبینم،
ای زیبای من!
نمیدانم ژرفای سیاه چاله ی گوشت، آنگاهی که مستانه برایت شعر میخوانم، تا کجاست؛
اما میدانم که هر چه باشد،
آنقدر هست که شعر هایم را به مقصد دلت برساند.
آخ که نمیدانی چه دلتنگم برای گُلِ لب هایت!
آنگاهی که شکوفا می شوند و من
چو بلبلی عشق را صدا می زنم و شهدت را مینوشم.
چه زیباست حسادت مرغِ عشق، وقتی مرا این چنین میبیند!


ای ترنم زیبایی، که وجود و روحت، پر جلا تر از چهره ی توست!
مهربانی و زینت وجود مرا میبینی که کوچه ی دلش را برای تو ریسمان کشیده است؟
ای خورشیدِ بی غروب من!

هرچند که تو را به نشانه ی ادب و تاج و تختی که در دلم داری باید "شما" خطاب کنم،
اما عفو کن که قلم و لکنت آن، بیش از این نمیتوانند وسعت قلبت را هویدا کنند!

شهبانوی من
آغوش که باز میکنی برای بی قراری هایم، گیسوانت چون بید مجنون به رقص می آیند؛ چونان که باد در آن می نوازد.
و امان از گرمای آغوشت که هر یخ زده ای را آب می کند!
جگر گوشه ام، مبادا با روزگار همدست شوی و خون به جگرم کنی؛
مبادا به رسم دلبری قهر کنی و بسوزانی این از عشقِ تو سوخته را...

ای امانت پروردگارم
هر چه بگویم برای تو
باز کم است

پس مرا ببخش
و بدان
تو در قلب و دل و جان منی...
خدا حافظت باشد،
ای یادگار بهشت...


✍افروز سادات افضلی
نیمه شب،۱۹ شهریور ۱۴۰۱