
از امشب به مدت ده شب هر شب یک داستان ترسناک خواهیم داشت که بنده خودم نویسنده ی اون بودم و قراره از صفحات مختلفم در فضای مجازی منتشر بشه داستان هایی که کم و بیش بر اساس واقعیت هستن و می تونن در عین حال منبع اقتباس خوبی برای فیلم های کوتاه بشن.
شب اول رو همراه ماه باشین

نوشته ی امیرحسین نصیری
شب اول: مینی بوس
ساعت یک شب خبرش رو شنیدیم... خیلی عجیب بود یه تصادف منجر به فوت مقتول یه دختر بچه ی پنج ساله تک و تنها وسط بزرگراه.
کسی که بچه رو به بیمارستان رسونده بود می گفت کار یه مینی بوس قدیمی بنز بوده که بعد زدن فرار می کنه.
برامون عجیب بود یه دختر بچه پنج ساله تک و تنها وسط بزرگراه چیکار می کرد؟
این برای هممون سوال شده بود. حتی تصادف این بچه ثبت نشد تا بررسی بشه.
بچه در دم کشته شده بود ولی آثار مرگ نشون می داد انگار چند روزی میشه که مرده.
ولی شاهد عینی یه چیز دیگه می گفت. اون می گفت دیده که مینی بوس با دختر بچه برخورد داشته و قبل از این برخورد دختر بچه وسط خیابون ایستاده بوده... روی دوپای خودش.
چیزی که این پرونده رو پیچیده کرد تست مثبت الکل راننده ای بود که جسد دختر رو به بیمارستان رسونده بود.
اون خودش ادعا می کرد اسپری الکل برای بی حدی دندونش تستش رو مثبت کرده حقیقت داشت اون رفته بود پیش دندون پزشک.
شاید توهم زده بود.
پلاک مینی بوس با ماده ای تیره پوشونده شده بود و علنا قابل تشخیص نبود تا جایی که ممکن بود دنبالش کردیم.
از شهر خارج میشه و در مسیری فرعی از آزادراه وارد مسیری میشه که به سه روستای مجزا منتهی میشه.
ولی جست و جو ها هم فایده ای نداشت و هیچ مینی بوسی توی اون سه روستا و اطرافش کشف نشد.
اتفاق عجیب دیگه ای همه ی ما رو شوکه کرد. پدر بچه پیداش شده بود و می گفت گزارش مفقودی دخترش رو یک هفته پیش به پلیس داده بود.
باور نمی کرد دخترش تو یه شهر دیگه حداقل صد کیلومتر دورتر از خونه پیدا بشه.
البته مرده!
نتیجه تحقیقات پزشکی قانونی اوضاع رو پیچیده تر از چیزی که بود کرد. سم تو رگ های دختر بچه... سمی که فقط می شد تو رگ های پوسیده ی سگ های ولگردی دید که یه سری حیوون صفت به رگ هاشون تزریق کردن.
ولی چطور ممکن بود حتی سگ ها هم بعد تزریق نمی تونن خیلی از محل تزیق دور بشن ولی ما همه ی اون اطرف را گشتیم ولی هیچ اثری از آمپول یا مکانی که بشه توش این کار رو کرد پیدا نکردیم.
ظن ما دوباره رفت به سمت اون مینی بوس آبی بنز قدیمی که پلاک هاشو با قیر پوشونده بود.
فقط می خواستیم اونو پیدا کنیم مطمعن بودیم اون همه چیز رو میدونه ولی انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین.
پرونده معلق شد بعد از چند هفته اون اومد.
راننده مینی بوس خودش رو تسلیم کرد ولی حرف های عجیبی می زد.
اون دختر رو دزدیده بود و کلی بلا سرش آورده بود در آخر بهش سم تزریق کرده بود و توی بزرگ راه از ماشین انداخته بودتش پایین.
رفته بود به کلبه ی کهنه ی اجدادیشون که توی یه دره ی خشک بود.
چند هفته اونجا مونده بود ولی می گفت اونو میبینه دختره همیشه همراهشه... در حالی که با پوست تیره شده اش داره نگاش می کنه.
می گفت پشت پنجره ظاهر می شد حتی توی مینی بوس میدیدمش وقتی می خواستم بخوابم می نشست روی سینه ام
آخرین بار هم انگار داشت توسط سمی که توی رگ هاش جریان داشت تجزیه می شد و صورتش وا می رفت.
اون می گفت اعدامم کنید می خوام خلاص بشم.
اعدام شد.
مینی بوس رو اوراق کردن ولی چیزی که متوجه شدم چیزی بود که باهاش پلاک مینی بوس رو پوشونده بود نه قیر بود نه رنگ. خون بود!
در حالی که ماشین داشت اوراق می شد نگاش کردم... انگار اونجا بود... توی مینی بوس و داشت نگام می کرد در حالی که از چشماش خون میریخت نگام می کرد.
تموم شد... پرونده بسته شد!