
بعد از اینکه امپراطور از جایگاه پایین آمد سربازان طبق تشریفات رژه ی کوتاهی رفتند و همه ی مردم و حظار را به وجد آوردند ریچارد هم با نشان شکسته در میان آنها بود و می ترسید هر لحظه او را از رژه بیرون کنند کل رژه را با تمام قدرت پا می کوبید و با بقیه جلو می رفت و حسی آکنده از ترس و هیجان را در وجودش حس می کرد.
حسی که از ترکیب دو حس ترس و شادی ساخته شده بود و قلب ریچارد را در سینه می فشرد.
رژه که تمام شد بسیاری از سربازان به سمت خانواده هایشان که برای دیدن مراسم آمده بودند حرکت کردند و با اندوه آنها را به آغوش کشیدند. صد سربازان منتخب اما با خوشحال پدر و مادرشان را به آغوش کشیدند و ریچارد که هیچ پدر و مادری نداشت میان جمعیتی که اینطرف و آنطرف می رفتند ایستاده بود و دقیقا نمی دانست آیامیان سربازان منتخب هست یا نه.
بعد از چند دقیقه همانجا ایستادن بود که یکی از سربازان بلند پایه ی ارتش امپراطوری به ریچارد نزدیک شد.
-{درست به نشانت برخورد کرد نه؟}
ریچارد که به حالت خبردار ایستاده بود گفت{ درسته قربان}
مرد مکثی کرد و گفت{ میدونی که حفاظت از نشان یکی از مهم ترین وظیفه های یک سربازه؟ اهمیت نشان از جونتم بیشتره}
ریچارد که شرمنده شده بود ترسیده بود و همچنان خبردار ایستاده بود و نمی دانست چه چیزی بگوید.تا اینکه بلند پایه گفت{ با من بیا} ریچارد به نشانه ی احترام سرش را کمی پایین تر آورد و به دنبال سربازان بلند پایه تر حرکت کرد.
آنها از میان سربازانی که ناامیدانه کنار خانواده شان ایستاده بود گذشتند یا حتی سربازانی که جزو سربازان منتخب بودند هم گذشتند و همه ی آنها بلاستثنا به ریچارد و نشانه شکسته ی روی کلاهش نگاه کردند همه ی آنها کنجکاو بودند که سرنوشت سربازی که با تیر مستقیم امپراطور انتخاب شده بود با خبر شوند.
انتخاب شده برای چه کاری؟ برای خدمت به امپراطوری و یا تنبیه به خاطر اشتباهی که موجب مرگ پدر شد؟
هیچ چیز را نمی دانست نه خود ریچارد و نه همه ی سربازان جوانی که نگاهش می کردند.
آنها از پله های مقابل قلعه بالا رفتند ریچارد به گاهه مجبور می شد بدود تا به مردی که او را به سمت مقصدش می برد برسد. بعد از پله ها آنها به در های بزرگ سیقل داده شده ی چنار رسیدند که خوب برق می زد درها که باز شد زیبایی سالن داخل قلعه ریچارد را متعجب و هیجان زده کرد.
شمع های بسیاری داخل سالن سو سو می زدند و رنگ های گرم از جمله فرش های سرخ کف چوبی که برق می زد و لوستر هایی که به روش سلطنتی با بیشترین جزئیات ساخته شده بودند هرکسی را مجبور می کردند که چشم از همه چیز بردارد و به زیبایی های اطرافش بنگرد.
آن سرباز بلند پایه و ریچارد طول سالن را پیمودند و وارد یک سرسرای بزرگ شدند گلدان های بزرگ پرندگانی که در آن مشغول پرواز و سردادن آواز بودند.
ریچارد گفت{ شما می دونین چه اتفاقی میفته؟ من انتخاب شدم یا نه؟}
مرد ولی هیچ جوابی نداد. بعد از بالا رفتن از چندین پله که به طور قرینه در سرسرا ساخته شده بودند به در های بزرگ قهوه ای رسیدند که چندین سرباز در هردو سمت در به نگهبانی مشغول بودند.
مرد پشت در ایستاد { کلاهت رو همین الان از سرت بردار}
ریچارد کلاهش را از سرش برداشت و در دستش کنار کمرش نگاه داشت و مرد گفت { بدون کلاه احترام بزار نه احترام با دست مراقب باش هول نشی...چون می تونه به قیمت جونت تموم بشه...}
ریچارد با حرکت سر حرف های آن سرباز بلند پایه را تایید کرد و پرسید{ قراره با کی ملاقات کنم؟} مرد بدون اینکه حرفی بزند در را باز کرد و به ریچارد اشاره کرد که داخل برود ریچارد قبل از مرد وارد آن سالن بزرگ و زیبا شد که ریچارد هیچ وقت چنین زیبایی و معماری را در مکانی ندیده بود.
برای لحظه ای چیزی نمانده بود که مبهوت زیبایی آن مکان بی نظیر شود که با دیدن مردی بلند قامت در لباسی سفید با شنلی بلند خبردار ایستاد و خشکش زد.
مرد چرخید او کسی نبود جز پادشاه!
برای لحظه ای انگار که آتشی پرفروغ در درون ریچارد روشن شده بود کل بدنش شروع به داغ شدن کرد نوکران پادشاه لباس او را حمل می کردند و ساده ترین کارهای او را برایش انجام می دادند.
-{ خوش اومدی... ریچارد ونیش!}
مردمک چشمان ریچارد کوچک شدند و این نشان می داد که چقدر از شنیدن نامش برزبان امپراطور جا خورده بود.
امپراطور مکثی کرد و گفت { پدرت کارهای بزرگی برای امپراطوری کرد... اون یکی از سرداران ششگانه سرزمین بود...که بعد از مرگ ناگهانیش همه ی ما رو داغدار کرد} چشمان امپراطور به شکل بی نقصی غمناک شدند ولی چیزی که ریچارد را به فکر فرو برده بود خاطرات خردسالی اش بود در حالی که در آغوش مادرش بر اسب پدر سوار شده بود و پدر در حالی که منتظر مرگ بود روی زمین زانو زد. همه چیز را به خاطر آورد.
یک طوطی به آرامی پایین آمد و روی شانه ی امپراطور نشست و گفت{ یه ونیش دیگه... یه ونیش جوان} پادشاه چشمان غمبارش را با لبخندی عمیق معاوضه کرد لبخندی که چهره ی امپراطور را بسیار متحول کرد.
-{ درسته میسا! اون یه ونیش تازه نفسه... وقتی که فهمیدم که قصد داری مثل پدرت به خدمت امپراطور دربیای تیری از کمان رها کردم}
ریچارد که همچنان خبردار ایستاده بود به طوطی آبی رنگی که روی شانه ی امپراطور نشسته بود نگاه کرد.
یک طوطی دیگر روی شانه ی راست امپراطور نشست که اینبار قرمز بود{ باید مراقبش باشی... باید حواست بهش باشه... همیشه... همیشه... اون دشمنان زیادی خواهد داشت}
امپراطور به طوطی قرمز رنگی که روی شانه ی راستش نشسته بود نگاه کرد و گفت { درسته موری! اون دشمنان زیادی داره که هرروز به تعدادش افزوده میشه... ولی اگه بتونه از پسشون بربیاد هیچ قدرتی نمی تونه باهاش مقابله کنه}
تیر فلزی زنگ زده را به خاطر آورد که به صد تکه ی ریز تبدیل شد.
ریچارد پلک زد امپراطور گفت { تو انتخاب شدی که در ارتش این سرزمین خدمت کنی.... ولی همونطور که موری گفت دشمنان زیادی در این مسیر خواهی داشت من فعلا نمی تونم از تو در برابر خطراتی که میتونه در این مسیر تورو تهدید کنه مراقبت کنم.... پس تا وقتی که به قدرت برسی باید از خودت مراقبت کنی}
ریچارد انگار خواب میدید حرف های امپراطور برایش غیر قابل باور بودند حضور او در محضر امپراطور به اندازه ی کافی باورنکردنی بود چه برسد به شنیدن این حرف ها از طرف او که اینچنین دوستانه بود.
امپراطور چند لحظه به چهره ی نحیف ریچارد نگاه کرد و گفت{خیلی شبیه پدرت هستی... اونقدر که به آسونی شناخته میشی}
امپراطور در جای خود چرخید و دوباره به ریچارد پشت کرد {ترسا ها! اون جادوگران خبیث به قلعه من نفوذ کردن...پدرت یکی از بهترین سرداران ششگانه بود که می خواست اونا رو پیدا کنه... پیداشون کنه و نابودشون کنه... حالا از تو می خوام راهت رو شروع کنی و مسیر پدرت رو بری تا کار نیمه تمومش رو تموم کنی...
چشمان ریچارد در حدقه می لرزید و نمی توانست باور کند که امپراطور بلند مرتبه ی سرزمین از اون خواهشی داشته باشد انگار حالا او از تاریکی غار نادانی خارج شده بود و زیر نور تابنده ی حقیقت قرار گرفته بود.
-{شما... شما پدر منو فراموش نکردین}
علاوه بر چشمانش صدایش هم می لرزید و اینرا امپراطور هم فهمید{ هیچ وقت وفادار ترین سردارم رو فراموش نمی کنم}
ریچارد مکثی کرد و گفت{بهتون قول میدم... قول میدم که راه پدرم رو ادامه بدم و تبدیل به یکی از بهترین سربازان و خدمتگزاران امپراطوری بشم.... من میخوام همهی ترسا ها رو از سرزمینون بیرون کنم}
صدای ریچارد قوی و بم شده بود امپراطور لبخندی زد.
طوطی سرخ روی شانه ی راستش که موری نام داشت گفت{ اون مثل پدرشه...دقیقا مثل پدرش}
میسا هم گفت{اون می تونه سرورم... اون میتونه}
پادشاه به ریچارد نگاه کرد و گفت{ درسته اون از پسش برمیاد}