آب و هوای بهاری خودش را در روزهای اول فروردین نشان میداد. افتاب گرم و صمیمی که به شهر میتابید جای خودش را ناگهان به بارانهای پی در پی میداد و باران جای خودش را به رنگین کمان.
اتاقی را در پشت بام یکی از اپارتمانهای محله اجاره کرده بود. صاحب خانه که طبقه پایین زندگی میکرد پشت بام را با انواع گلها و چراغ های رنگی رنگی تزیین کرده بود. با این که اتاقش در پشت بام بود اما دوستش داشت. آسمان در روز از آن بالا آبی تر از همیشه بود و شب ها ماه و ستارهها نزدیک تر از همیشه میدرخشیدند.
__
ترکیب صدای وزش باد با صدای جنگندههایی که از آسمان و در نزدیکترین فاصله رد میشدند، فضای ترسناکی را به وجود اورده بود.
رعد و برقی که ساعتی پیش زده شد هم، برق منطقه را قطع کرده بود.
و حالا او با یک شمع کوچک با رایحه ملایم که از دوستش هدیه گرفته بود، روی صندلی چوبیاش نشسته بود و به دسته گل رزهای قرمزی که روی میزش بلاتکلیف رها کرده بود، خیره شده بود.
لحظه ای که گلها را در ویترین گل فروشی سر خیابان دید انگار مسخ شده بود و قدمهایش از دستش خارج شده بودند. زمانی که به خود آمد، دسته گل رز قرمز را زیر چتر آبی رنگش گرفته بود و به سمت خانه کوچکش نزدیک میشد.
اصلا دلیلی برای خریدنش نداشت، وقتی کلیومترها فاصله میانشان بود.. اگر مسافت شهرهایشان هم نادیده میگرفت، فاصلهی میان احساساتشان مدام جلوی چشمهایش خودش را نشان میداد.
چارهای نداشت. نمیتوانست به عقب برگردد و گل ها را پس بدهد. شاید هم صاحب مهربان گل فروشی گل ها را پس میگرفت، اما...
باران همچنان میبارید،
به گل هایش نگاه کرد،
دستش دور دسته گل مشت شد..
شاید تنها کاری که برای قلب کوچکش میتوانست انجام دهد همین بود..
به سمت خانه به راه افتاد، صاحب خانه در اصلی را به زودی قفل میکرد..
__
و حالا نمیداست که چقدر از زمان گذشته و خیرهی گلهای بلاتکلیفش شده بود.
با صدای در که بخاطر وزش باد بهم کوبیده میشد به خود آمد. به آرامی به سمت میز حرکت کرد و گل ها را درون یک گلدان شیشه ای استوانهای معمولی گذاشت. کمی هم آب و یک حبه قند به گلدان اضافه کرد. شنیده بود قند باعث میشود که عطر گل بیشتر بماند. نمیدانست این حرف درست است یا نه، اما اگر باعث میشد عطر گل ها کمی بیشتر بماند و او را بیشتر به یادش بیندازد، که اشکالی نداشت.. میتوانست امتحانش کند..
هنوز صدای جنگنده ها میآمد، و برق همچنان قطع بود. فضای کوچک اتاقش با نور شمع کمی روشن تر شده بود. به سمت تختی که گوشه اتاق جا گرفته بود رفت و نشست. این شب ها که صدای جنگنده میآمد معمولا تا نزدیکیهای صبح خوابش نمیبرد. آن شب هم یکی از آن شبها بود. روی تختش دراز کشید و پتو را تا زیر گردنش بالا کشید. پتوی قهوهای رنگش زیر دستهای مشت شده از استرسش جمع شده بودند. مجبور بود فکر کند. مجبور که نه، این مواقع که نه برقی بود و نه اینترنت و آنتنی، تنها کاری که میتوانست انجام دهد فکر کردن بود.
دلتنگی و نگرانی برای خانوادهاش، اضطراب شرایط پیش آمده، و اولتیماتوم مدیرش برای تعدیل نیرو فشار زیادی را وارد میکرد. و حالا همین امشب در کنار همه، تصویر اویی که کیلومترها دورتر است هم امده بود جلوی چشمانش..
بغضش را بارها و بارها قورت داد، و در اخر ، پلک هایش خیس شد. این روزها بیخبری برای اویی که حتی نمیتوانست تماس ساده ای هم داشته باشد، بیشتر نگرانش میکرد..باید یک گلدان شیشه ای دیگری هم بخرد. گلدان قبلیاش از گلهای خشک شده پر شده بود..
✍️Ailar_ab

ایکاش صدای جنگندهها زودتر قطع میشد..