یعنی تو میگویی سناریو، اینشکلیست؟
یعنی بیایی و کاری را شروع کنی و به یک جایی برسانیاش و بعد بروی؟ « مثلا » ای در ذهنم کاشته نمیشود که بخواهم برای روشنتر کردن مثال، بهش دستدرازی کنم. همانقدر بس که بگویم شروع و به اتمام رساندن یک هدف؛ تو بگو هدفِ کاری!
امشب حین قدم زدن در برگشت از مغازه به خانه، حسی، بعد از گذشت از زیر برگریزانِ درختی، در یک ساعت بعد از نیمهشب، چانهام را رو به بالا گرداند و زیر لبم کاشت که بگویم: « یعنی میشود موقعی که « موقعِ رفتن است» ، همین نیت و تمایل به « درست رفتار کردن » بلیطی برای ادامهی مسیرم بشود. برای ادامهی راه، نه دوباره برگشتم به زمین و تکرار...؟ »
واژهی « ادامه » نوری در دلم روشن کرد. شبیه به نورِ آخرین چوب کبریتِ دنیا که چیزی برای سوزاندن و ادامهی روشنایی ندارد، کوتاه اما عمیق! وجودم رنگی شد. برای یک لحظه خواستم باور کنم که تنها با تمایل به خوب بودن هم میشود از مزایای آن بهره ب
رد.