درون خانه سوت و کورم
درون روستای خاموش
همیشه چشم بسته
فکر آینده دورم...
خبر از عروسی و جلا می آمد
من در عذاب دیدن معشوقم
حاج محمود کوزهگر
دست رد داده بود به من
قلب کوزهایم را میشکست
میگفت:کی به تو دختر میده؟
هر روز بیشتر طرد میشدم
یک بچه شهری توی روستا
بین طبیعت،چمنزار و رود و کوه...
این وسط کار ما چه شد
بی دلیل عشق سمپاش محصول من
محصول غمگین مرا سمِ عشق
کشت!
کدخدا هم پسرش را خواستگاری برده بود.
هر روز درون بازار
حاج محمود بود و کوزه هایی بی لعاب
هرچندروز سفارش میگرفت
به من که میرسید چوپان دخترش بود
دخترش ولی...
سگ گله پدر بود و من گرگ شب
بره دخترش بود و چوپان کدخدا...
منِ گرگ بره را برای لذت نمیخواستم
من او را برای ادامه حیاتم میخواستم
حیف و صد حیف
چوپانِ دروغ گوی ما
همه دیدنش پای بساط قمار و مستی
او فقط هدفش یک چیز بود
کشتارگاه و لذت از پول و قمار
حاج محمود خانه باغ داشت و دام
زمین و مغازه ای برای کسب و کار
چه بهتر از این
آماده برای بردن سمت کشتارگاه
پسرش!...
درون خانه سوت و کورم
درون روستای خاموش
همیشه چشم بسته
فکر آینده دورم...
خبر از عروسی می آمد
عروسی دختر حاج محمود...
من دیگر خسته شدم،صدای طبل شادی را
میخواستم عوض کنم
حتی اگر رختِ سفید بر تن عروس
سیاه شود...