
شروع ماجرا
یک پیاده رو سمت پارک
سن بلوغ و سرمان داغ
دوستم پرسید...
:اگر گنج پیدا کنی،به منم میدهی؟
من در فکر رفتم و آخر گفتم
نه!
-خبر هم نمیدهی؟
نه!
-چرا؟
سؤالش به جا و من ترسیده از تکرار
نمیدانستم فلسفه بگویم یا تاریخ
هگل از روح میگفت و انسان
و امان از ما که محکوم به تکرار
گفتم...
:چه از قدیم چه از جدید
همه دوستی ها پاینده بودند
مگر اینکه بین راه اتفاقی رخ دهد
مثل یافتن گنج.
-چطور؟
طمع!
مثل خون و عشق در باطن انسان
مثل نمک دریا بود و جدا نشدنی
رهایی از آن
مانند کشتار افکار است
زمانی که دیگری چیزی یافت
نتیجه دست گرفتن بود
یکی شمشیر و دیگری نیزه
یکی هفتتیر و دیگری تپانچه...
از ارباب حلقهها بگویم چه؟
از قدرت زیاد و زیاده خواستن چه؟
من میترسم اگر به تو بگويم،مثل حیوان ها
به جان یک دیگر بیافتیم.
رفیقم در فکر بود
من در ترس
از اون قول گرفتم اگر دید خبرم ندهد
اگر بختش باز بود به من چیزی نگوید
منم انسانم،هرچقدر هم دوست او
باز هم من انسانم.
همانطور که عیسی را فروختند
آن یهودا هم انسان بود
همانطور که قاجار مرز فروخت
آن شاه هم انسان بود...
و همه ما انسانیم و محکوم به تکرار.
نه،محکوم به غرق شدن
اول در افکار و دیگری طمع.