در این زمان و تاریکی
در این حالت خلسه و آزادی
من یک شکاف يافتم
یک دریچه بی تعریف
ولی چه تعریفی؟
چه جوابی بود برای پوچی؟
ولی این مسئله پوچی نبود
تعریف خواستنِ ما بیهوده است
این مسئله خودش جواب
فهم و درک ترس .
مشکل ما فهمیدن
حیف که حقیقت چای تلخ
داغ میریزد بر تن.
تلاش میکنم ،
برای شیرین کردن چایِ زندگی
نبات و خاطره ها و دخانیات
از عرق و ویسکی و شربیجات
همه یک محفل رو به پایان
چایِ تلخِ ما فقط،یک رنگ
یک رنگ تفاوتش بود قهوه...
گذر زمان میگذشت و چایِ ما
تیره و تیره تر
همان یک تفاوت سرخ رنگی
خیلی زود شد تیرهرنگ.
سیاه و تلخ...ولی دلنشین
مینوشم،چایِ شکل قهوه
تفاوتش شاید در طعم
ولی چاشنی مرگ و من...
قهوه تلخ ما درون استکان تنهایی
دقت نکرده بودم
نعلبکی هم جنسش صداقت،
ولی دروغین...
بزرگ و بزرگ تر شدم
تلاش میکردم هنوز برای امید
نعنا گرفتم و بی فایده
گلگاوزبان ، آن هم بی رایحه.
چای من از دست رفته بود.
از فهم و درکِ دیدن
چشیدن،طعم تلخِ حقیقت.
گاهی نوزادی میبینم با لبخند
چون تصویر شیر مادر
شیرین و پاک
تمیز و هر روز روشنتر...
شاید برای من هم
آغوش مادر نیاز است
شیرخوارگیام تمام شد
ولی آغوش چه؟
شاید چای تلخِ من قهوه شد
ولی راه حل شیرین کردن
آن الان نشد،آینده چطور؟
و فقط چای من است،
چای حقیقتِ تلخ
،تیره و تاریک
زهر آلود انگار قهوه
ولی همچنان چای تلخ من...
